به خوشنودی اهورا مزدا

دقیقا یک سال از تاسیس این وبلاگ میگذره راستشو بخواین وبلاگ نویسی خیلی خسته کننده است.

ولی وقتی ببینی که خواننده داری و خواننده هات مطالب رو می خوانند و نظر میدن خستگت ازبین

میره .                                                                                                                   

ولی این اواخر هیچکس نظر نداده و برداشت من اینه که وبلاگم خواننده نداره .                        

پس تصمیم گرفتم که دیگه وبلاگ رو تعطیل کنم .                                                            

پس این وبلاگ بعد از یک سال کار مداوم به علت عدم استقبال دوستان تعطیل میشود.                

 

  
نویسنده : salar ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٥


به خوشنودی اهورا مزدا

بازخواني حكم مجازات مرتكبان زنا و فحشاء در قرآن و سنت
به بهانه‌ی انتشار خبرِ اعدامِ دختر مازندرانی
به اتهام ارتكاب عمل منافی عفت

در خبرها آمده كه يك دختر اهل نكاي مازندران، به جرم «عمل منافي عفت»، محكوم به اعدام گشته و برفراز جرثقيل به طناب دار آويخته شده و خفه كرده شده، و گويا مجري حكم نيز شخص قاضي بوده است.
اين خبر تا چه حد ميتواند صحت داشته باشد؟ من نميدانم. ولي باوركردنِ چنين خبري براي ما دشوار است؛ زيرا در نظامي كه ناظر دستگاه قضائيش شرع اسلام باشد، يك فقيه آشنا به احكام شرعي هيچگاه و درهيچ صورتي و تحت هيچ فشاري حكم اعدام دختري كه يك‌بار مرتكب خطاي «منافي عفت» شده باشد را نخواهد داد.

پيش ازآنكه وارد مبحث شوم، شايسته است توضيح بدهم كه مقصود از عبارت «منافي عفت» دراينجا عملي است كه در بيانِ قرآني، «فحشاء» و «فاحشه» و «سِفاح» و «زنا» گفته ميشود.

حكم زناكار در قرآن
اكنون ببينيم كه قرآن كريم درباره‌ي عمل منافي عفت چه نظري دارد، و حكم زنا در قرآن چيست؟
درآخرين سالي كه پيامبر در مكه بود، يعني چندماهي پيش از هجرت به مدينه، آيه‌ي تحريم زنا نازل گرديد؛ و هشدار داده شد كه زنا «زشتكاري» و «بدروشي» است:
وَلاَ تَقْرَبُوا الزِّنَى إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِيلاً [سوره‌ي الإسراء، آيه‌ي 32]
ترجمه: به زنا نزديك مشويد كه آن همانا زشت‌كاري و بدترين راه بوده است.

اندكي پيش ازآن، دريك آيه‌ي قرآن كريم كه در وصف مؤمنين آمده بود، زناكاري در كنار بت‌پرستي و آدم‌كشي نهاده شده، هشدار داده شده بود كه هركس زنا كند گناهكارِ شايسته‌ي كيفر است:
وَالَّذِينَ لاَ يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ وَلاَ يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَلاَ يَزْنُونَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ يَلْقَ أَثَامًا [سوره‌ي الفرقان، آيه‌ي 68]
ترجمه: كساني كه با الله هيچ خدائي را نميخوانند، و جاني كه الله محترم داشته است را جز به‌حق نميكشند، و زنا نميكنند؛ و هركس چنان كند كيفر سختي [در قيامت] خواهد ديد.

درسال هفتم يا هشتم هجري حكم مجازات زن و مرد زناكار در قرآن به‌روشني بيان شده گفته شد كه مجازات زن و مرد زناكار، يكصد تازيانه در ملأ عام است. و دردنبال اين آيه، آيه‌ي ديگري تصريح كرد كه ازدواج با زناكار به‌كلي حرام است و هيچ مرد يا زني نبايد با زن يا مرد زناكار ازدواج كند.
الزَّانِيَةُ وَالزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلاَ تَأْخُذْكُمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ إِنْ كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنْ الْمُؤْمِنِينَ. الزَّانِي لاَ يَنكِحُ إلاَّ زَانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَالزَّانِيَةُ لاَ يَنكِحُهَا إِلاَّ زَانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَحُرِّمَ ذَلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ [سوره‌ي النور، آيات 2- 3]
ترجمه: زن زناكار و مرد زناكار، به هركدامشان صد تازيانه بزنيد، و اگر به الله و روز ديگر ايمان داريد نبايد كه شما را نسبت به ايشان ترحمي بگيرد؛ و بايد كه شكنجه‌شان را گروهي از مؤمنين نظاره كنند.
مرد زناكار به‌جز با زن زناكار يا زن مشرك نكاح نميكند، و زن زناكار را جز مرد زناكار يا مشرك نكاح نميكند؛ اين براي مؤمنين حرام است.

درباره‌ي زن شوهرداري كه مرتكب عمل منافي عفت شود، در قرآن تصريح شده كه شوهرش بايد چهار گواه بياورد كه عمل را به چشم ديده‌اند، و آن‌وقت زن را درخانه نگاه دارد. و تأكيد شد كه مرد و زني كه مرتكب فحشاء ميشوند بايد مجازات بدني بشوند، ولي اگر توبه كردند كسي حق ندارد مجازاتشان كند:
وَاللاَّتِي يَأْتِينَ الْفَاحِشَةَ مِنْ نِسَائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتَّى يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبِيلاً. وَاللَّذَانِ يَأْتِيَانِهَا مِنْكُمْ فَآذُوهُمَا فَإِنْ تَابَا وَأَصْلَحَا فَأَعْرِضُوا عَنْهُمَا إِنَّ اللَّهَ كَانَ تَوَّابًا رَحِيمًا [سوره‌ي النساء، آيات 15- 16]
ترجمه: آنهائي از زنانتان كه مرتكب فحشاء ميشوند چهار گواه ازخودتان بر آنها بگيريد. پس اگر گواهي دادند [كه عمل را به چشم ديده‌اند] ايشان (يعني زنان مرتكب فحشاء) را درخانه نگاه داريد تا ايشان‌را مرگ برگيرد يا الله برايشان راهي ايجاد كند. و دوتني كه مرتكب آن ميشوند آزارشان بدهيد؛ ولي اگر توبه كردند و اصلاح شدند دست از آنها بداريد كه الله توبه‌پذير و مهربان است.

چنانكه مي‌بينيم، درآخر اين آيه گفته شده است كه كسي كه مرتكب فحشاء بشود، اگر پشيمان شود و ازكرده‌اش توبه كند، يعني تصميم بگيرد كه ديگر مرتكب چنان عملي نگردد، نبايد مجازات بشود.

در يك آيه‌ي قرآن نيز گفته شده كه چنانچه يك زنِ طلاق‌يافته كه هنوز درخانه‌ي شوهر زندگي ميكند مرتكب فحشاء شد و كساني به چشم ديدند، شوهرش كه اورا طلاق داده حق دارد كه پيش از موعد مقررشده، ويرا از خانه‌اش بيرون كند (وَلاَ يَخْرُجْنَ إِلاَّ أَنْ يَأْتِينَ بِفَاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ [سوره‌ي الطلاق، آيه‌ي 1])؛ ولي براي چنين زني مجازات ديگري مقرر نشده است.

كيفر زناكار در حديث و سيره:
پيامبر اكرم دوماه پيش از وفاتش، درخطبه‌ي حجه الوداع- كه آخرين سخنراني عمومي پيامبر است- مجازات زنان شوهرداري كه مرتكب عمل منافي عفت شوند را چنين مقرر كرد:
أما بعد: أيها الناس، فإن لكم على نسائكم حقاً، ولهن عليكم
حقاً. لكم عليهن أن لا يوطئن فرشكم أحدا تكرهونه، وعليهن أن لا يأتين بفاحشة مبينة. فإن فعلن فإن الله قد أذن لكم أن تهجروهن في المضاجع وتضربوهن ضربا غير مبرح. فإن انتهين فلهن رزقهن وكسوتهن بالمعروف.
ترجمه: اي مردم! شما را بر زنانتان حقي است و ايشان را بر شما حقي است. حق شما برآنها آنست كه بر گليمتان كسي را كه اكراه داشته باشيد راه ندهند، و برآنها است كه مرتكب فحشاي قابل اثبات نشوند؛ اگر شدند الله به شما اجازه داده است كه بسترشان را ازخودتان دور كنيد و بزنيدشان به نحوي كه آسيب جسمي نبينند. پس اگر دست برداشتند حق دارند كه روزي و رختشان را طبق عرف دريافت دارند.

اين آخرين حكمي است كه پيامبر درباره‌ي زنان شوهرداري كه مرتكب زنا شوند صادر كرده است. پس ازاين سخنراني، نزول وحي براي هميشه متوقف گرديد؛ و دراينجا بود كه آخرين آيه‌ي قرآن نازل شده تأكيد كرد كه امروز دين اسلام به پايه‌ي كمال رسيده است (اليَومِ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم). تنها حكمي كه براي زن شوهردارِ مرتكب خطاي منافي عفت دراين سخنراني مقرر شده آنست كه شوهرش بايد به او فشار بياورد تا دست از خطاكاري بردارد.

ما وقتي آيات قرآن و سخنان پيامبر اكرم درباره‌ي زنا و فحشاء را دركنار هم ميگذاريم، و فرمان تحريم مطلق ازدواج با زناكار را يكبار ديگر ازنظر ميگذرانيم، و درعين حال آن مجازاتهاي خفيفي كه درباره‌ي ارتكاب به فحشاي زنان شوهردار به بيان قرآن و زبان پيامبر اكرم مقرر شده است را دربرابر خودمان مي‌نهيم، شايد به اين نتيجه برسيم كه آن زناكاراني كه بايد صد تازيانه بخورند و ازدواج كردن با آنها نيز حرام است، كساني‌اند كه زنا را به حرفه‌شان تبديل كرده‌اند، نه زن يا مردي كه خطائي ازاو سرزده باشد.

ولي اگر چنين است، پس حكم سنگسار كردن زناكار (رَجمِ زاني و زانيه) ازكجا آمده است؟ اكنون در همة كتابهاي فقهي ما- از شيعه و سني- تأكيد ميشود كه زن شوهردار يا مرد زن‌داري كه مرتكب زنا شد بايد سنگسار گردد. فقهاي ما ميگويند كه سنگسار در زمان حيات پيامبر اكرم به دستور شخص پيامبر انجام گرفته و حكمي است كه پيامبر اكرم داده بوده و بايد مثل هركدام از ديگراحكام اسلامي، تا دنيا باقي است به‌قوتِ خودش باقي باشد؛ زيرا كه يكي از «حدود الله» (خط سرخ خدائي) است و نبايد ازآن گذشت. اين درحالي است كه حكم سنگسار در قرآن نيامده، بلكه سخت‌ترين مجازاتي كه قرآن براي زناكار مقرر كرده يكصد تازيانه درملأ عام است. در حديث نيز از زبان پيامبر گفته نشده كه زناكار را بايد سنگسار كرد. حكم سنگسار مبتني بر چند روايت است كه دونسل بعد از وفات پيامبر اكرم، يعني در زمان خلافت اموي، روايت كرده‌اند.

درسيره ميخوانيم كه پس ازآنكه پيامبر اكرم و مؤمنين به مدينه هجرت كردند، اتفاق افتاد كه يك زن و مرد از يهودان مدينه مرتكب زنا شدند. يهودان به نزد پيامبر رفتند و گفتند تو كه ادعا ميكني آمده‌اي تا احكام تورات را اجرا كني، اكنون بيان كن كه حكم تورات درباره‌ي زن و مرد زناكار چيست؟ پيامبر اكرم به «بيت المدراس» (مدرسه‌ي ديني يهودان) رفت و از خاخامها خواست كه تورات را بياورند و حكم زناكار را برايش بخوانند. ولي هركدام از خاخامها گفت حكم تورات آنست كه زن و مرد زناكار را بايد وارونه بر خري سوار كنند و با روي سياه در شهر بگردانند تا عبرت ديگران شوند. وقتي پيامبر به آنها سوگند داد كه تورات را بياورند و حكم زناكار را بخوانند، خاخام جواني به نام عبدالله ابن صوريا تورات را آورد و خواند و گفت: حكم زناكار در تورات آنست كه سنگسار شود. پيامبر اكرم گفت: من شايسته‌ترين كس به اجراي حكم تورات هستم كه حكم خدا است؛ و دستور داد آن زن و مرد زناكار را سنگسار كردند. [سيره ابن هشام: 2 / 206- 207.  تفسير طبري: 4 / 572- 575]
اين واقعه ميتواند مربوط به سال اول يا دوم هجري بوده باشد. ولي البته در هيچ‌جا گفته نشده كه آن زن و آن مرد از چه قبيله و از چه خانداني بودند! فقط گفته شده يك زن و مرد يهودي كه مرتكب زنا شده بودند. عادت سيره‌نويسان است كه وقتي درباره‌ي رخدادي سخن ميگويند همه‌ي شخصيتهاي رخداد را با نام و نشان معرفي كنند؛ ولي در اين داستان، هم مرد يهودي و هم زنِ يهودي، هردو مجهول الهويه مانده‌اند.
احكامي كه قرآن براي زناكاران بيان كرد چندين سال بعد از اين واقعه نازل گرديد، و هچ سخني از سنگسار به ميان نياورد.

در گزارشها از دومورد ديگر سنگسار در اواخر عمرِ پيامبر سخن رفته، كه هيچكدام مربوط به‌كسي از مردم مدينه نبوده، بلكه هردو متعلق به دوتا از قبايل بدوي بيابانگرد است. يكي اين دومورد را ضمن رخدادهاي سال نهم هجري چنين نقل كرده‌اند:
«عبدالله ابن بريده از پدرش روايت كرده كه من نزد پيامبر نشسته بودم؛ يك زن از قبيله‌ي بني‌غامد آمد و گفت: يا نبي الله من زنا كرده‌ام و ازتو ميخواهم كه تطهيرم كني. پيامبر به‌او گفت: به‌خانه‌ات برگرد. روز ديگر باز آمد و نزد او به‌زنا اعتراف كرده گفت: يا رسول الله من زنا كرده‌ام و ميخواهم كه تطهيرم كني. پيامبر به‌او گفت: به‌خانه‌ات برگرد. چون روز ديگر شد باز هم آمد و نزد او به‌زنا اعتراف كرده گفت: يا نبي الله مرا تطهير كن. شايد ميخواهي همانگونه كه ماعز ابن مالك را دست به‌سر كردي مرا دست به‌سر كني. به‌خدا سوگند كه من حامله‌ام. پيامبر به‌او گفت برگرد تا وقتي كه بچه‌ات را بزايي. چون زاييد پسربچه را درآغوش گرفته آمد و گفت: يا نبي الله آنك زاييده‌ام. گفت: برو به‌او شير بده تا اورا از شير برگيري. چون اورا از شير برگرفت پسربچه را در حالي كه پاره‌ناني دردست داشت به‌نزد پيامبر برد و گفت: يا نبي الله آنك اورا از شير گرفته‌ام. پس پيامبر آن پسربچه را به‌يكي از مسلمانان سپرد و دستور داد تا گودالي براي زن كندند و اورا تا سينه در گودال ايستاندند، و به‌مردم دستور داد تا اورا سنگسار كردند». [منتظم ابن الجوزي: 3 / 374]

مورد دوم كه مربوط به‌مردي از قبيله‌ي بدوي بني‌اسلم بوده اينگونه نوشته‌اند:
«از ابوسعيد [خدري] روايت شده كه مردي از اسلم به‌نام ماعز ابن مالك به‌نزد پيامبر آمد و گفت: مرتكب فحشاء شده‌ام؛ مرا كيفر بده. پيامبر چندين‌بار اورا بيرون كرد. سپس از قومش جويا شد. گفتند: فكر نميكنيم كه او چيزيش باشد، ولي كاري كرده است و مي‌بيند كه جز با كيفرديدن ازآن بيرون نخواهد شد. بازهم به‌نزد پيامبر برگشت. پس به‌ما فرمود كه سنگسارش كنيم. اورا به بقيع فَرقَد برديم. نه دستش را بستيم و نه برايش گودال كنديم. استخوان و كلوخ و خُرده سفال به‌او افكنديم. پا به‌گريز نهاد و به‌دنبالش دودييم، تا به‌كناره‌ي حَرّه رسيد و ايستاد. با سنگريزه‌هاي حره به‌او سنگ پرانديم، تا خاموش شد». [صحيح مسلم: حديث 1694]

و درحديث ديگري از روايت «بريده» چنين نوشته‌اند:
«ماعز ابن مالك به‌نزد پيامبر آمد و گفت: يا رسول الله مرا تطهير كن. گفت: تورا چه شده است! برگرد و از الله آمرزش بطلب و به درگاهش توبه كن. او رفت و باز برگشت و گفت: يا رسول الله مرا تطهير كن. پيامبر گفت: تورا چه شده است! برگرد و از الله آمرزش بطلب و به‌درگاهش توبه كن». باز رفت و باز برگشت و گفت: يا رسول الله مرا تطهير كن. باز هم پيامبر مثل دفعه‌ي قبل به‌او گفت. چهارمين‌بار كه آمد و همان حرف را تكرار كرد، پيامبر گفت: براي چه تورا تطهير كنم؟. گفت: براي زنا. پيامبر پرسيد: آيا ديوانگي دارد؟. به‌او پاسخ دادند كه ديوانگي ندارد. پرسيد: آيا خمر ننوشيده است؟ مردي برخاست و دهانش را بوييد، و بوي خمر ازاو نَشَميد. رسول الله گفت: آيا زنا كرده‌اي؟ گفت: آري. پس فرمود اورا سنگسار كردند». [صحيح مسلم: حديث 1695]

درباره‌ي توجه پيامبر به‌حفظ خانواده و جلوگيري از پاشيدگيش درصورت خطاكاريِ زن، دست‌كم يك مورد را ضمن سخن ازجنگ خيبر مي‌بينيم. نوشته‌اند كه پيامبر درراه بازگشت پيروزمندانه‌اش ازخيبر درمنزلي نزديك مدينه در همراهانش ندا زده گفت: پس از نماز عشاء سرزده وارد خانه‌هايتان مشويد. يكي از اصحاب پيامبر به‌اين دستور عمل نكرد و شبانه سرزده وارد خانه‌اش شد و چيزي را ديد كه دلش نميخواست ببيند؛ يعني زنش را با مردي ديگر هماغوش ديد. اين‌را مردم شنيدند، ولي او چونكه زنش را دوست ميداشت و ازاو داراي اولاد بود، نه اورا طلاق داد و نه تنبيهش كرد. [البدايه والنهايه: 2 / 608]
همچنين در حديثي آمده كه كسي به‌نزد پيامبر شكايت برد كه زنش را در خانه‌اش با مردي گرفته است. پيامبر گفت: گواه بياور. مرد گفت: يا رسول الله! آيا كسي‌كه در خانه‌اش ببيند كه مردي برروي زنش خفته است بايد برود و دنبال گواه بگردد؟ پيامبر گفت: يا گواه بياور يا كمرت را براي تازيانه آماده كن. [صحيح بخاري: حديث شماره‌ي 2671]

يك گزارش صريح و روشن در دست است كه نشان ميدهد در اواخر خلافت عمر ابن خطاب برسرِ اينكه آيا بايد زناكار را سنگسار كرد يا نكرد اتفاقِ نظر وجود نداشته، و كساني معتقد بوده‌اند كه چون حكم سنگسار در قرآن نيامده، پس در اسلام سنگسار وجود ندارد.
از عبدالله ابن عباس روايت شده كه عمر در مسجد پيامبر سخنراني كرده چنين گفت:
«اما بعد! من امروز ميخواهم چيزي را به‌شما بگويم كه گفتنش برمن واجب است؛ و نميدانم، شايد اين‌را هنگامي ميگويم كه مرگم نزديك شده است. هركس آن‌را دريافت و درك كرد بايد بگيرد و تا هرجا كه شترش برود آن‌را برساند. و اگر كسي آن‌را درك نكرد هيچكس حق ندارد كه پشت سر من دروغ بسازد. الله تعالي محمد را برگزيد و كتاب را براو فروفرستاد، و ازجمله‌ي چيزهائي كه براو نازل شد آيه‌ي سنگسار بود. ما آن‌را خوانديم و درك كرديم. پيامبر سنگسار كرد و ما نيز بعد ازاو سنگسار كرديم. ميترسم كه اگر مدتي برمردم بگذرد كسي بگويد: والله ما [حكم] سنگسار را در كتاب الله نمي‌يابيم؛ و به‌آن وسيله با ازدست نهادن يك فريضه كه الله نازل كرده بوده است گمراه گردند. [حكم] سنگسار در كتاب الله براي زنان و مردان همسرداري مقرر شده است كه زنا كرده باشند و كساني گواهي دهند، يا خودشان اعتراف كنند، يا حاملگي پديدار شود». [سيره ابن هشام: 4 / 309]
چنانكه مي‌بينيم، عمر دراينجا، درواقع درصدد توجيه حكمي است كه خودش براي زنان و مردانِ همسردارِِ زناكار صادر كرده بوده و حتما با مخالفت كساني از اصحاب پيامبر مواجه شده بوده است. ولي آيا به‌راستي چنين آيه‌ئي در قرآن وجود داشته و كسي جز عمر ازآن خبر نداشته است؟ اين پرسش هيچگاه پاسخي نخواهد يافت.

بالاتر ديديم كه قرآن كريم مقرر كرد كه براي اثبات وقوع زنا بايد چهارنفر گواهي بدهند كه عمل را به چشم ديده‌اند. اينكه عمل را چگونه بايد به چشم ديده باشند، يك داستان ديگر كه مربوط به عمر ابن خطاب است بيان ميدارد:
مغيره ابن شعبه (از اصحاب پيامبر) درسال 17 هجري بعنوان فرمانده جهادگران مسلمان در محل تجمع قبايل جهادگر در جائي كه به زودي پادگانشهر بصره شد، مستقر بود. او با زني از قبيله‌ي بني‌هلال به نام ام جميل رابطه‌ي نامشروع داشت. شوهر اين زن مردي از ثقيف (هم‌قبيله‌ي مغيره) به نام حجاج ابن عتيك بود. چهار برادرِ جوان به نامهاي شِبل و نافع و زياد و ابوبكره (فرزندانِ نومسلمانِ يك روسپي معروف حجاز به نامِ سُمَيّه) كه همسايه‌ي مغيره بودند از اين موضوع بو بردند و دركمين نشستند تا او به خانه‌ي مورد نظر- كه يك كپر بود- وارد شد. پس در حاليكه مغيره و زن هردو برهنه شده بودند و مغيره برشكم زن خفته با او درآميخته بود به‌آنان نگريستند تا بتوانند طبق حكم قرآن برضد او گواهي بدهند. آنها موضوع را براي عمر گزارش فرستادند. ابوموسا اشعري  را عمر به جاي او به فرماندهي نيروهاي منطقه فرستاد، و به او دستور داد كه مغيره و گواهان را به مدينه بفرستد؛ و به مغيره نوشت: «خبر بسيار بزرگي درباره‌ات شنيده‌ام؛ اينك ابوموسا را بعنوان فرمانده ميفرستم؛ مسئوليتت را به او واگذار و بشتاب».
عمر درمدينه در حضور مغيره از شاهداني كه واقعه را به او گزارش كرده بودند يكي‌يكي جداگانه تحقيق و پرسش كرد. نافع گفت: «من به چشم خود ديدم كه مغيره برشكم زن خفته بود و ميل در او فروميكرد؛ و ديدم كه ميل او همچون ميل سرمه‌دان كه در سرمه‌دان كنند و ازآن بر كشند فروميرفت و خارج ميشد». شبل و ابوبكره نيز چنين اقوالي را تكرار كردند. چون نوبت به شهادت برادر چهارمشان «زياد» رسيد و او از در وارد شد، عمر تا اورا ديد گفت: «چهره‌ئي را مينگرم كه اميدوارم گواهيش سبب نشود يكي از اصحاب رسول الله سنگسار و بدنام گردد». و چون ازاو پرسيد كه چه ديده است، زياد گفت: «من منظر قبيحي ديدم و نفسهاي تندي شنيدم ولي ميل را نديدم كه به داخل سرمه‌دان فرورود و ازآن بيرون آيد».
چونكه زياد نديده بود كه ميل در سرمه‌دان فروبرود و ازآن برآيد، شرط اصليِ گواهي زنا تحقق نيافت و مغيره از مجازات رَست. سه برادر ديگر متهم به گواهي ناحق بقصد بي‌آبرو كردن يك مسلمان شدند و عمر دستور داد به هركدامشان هشتاد تازيانه زدند. [انساب الاشراف بلاذري: 10 / 387- 388. فتوح البلدان 335- 336. وفيات الاعيان: 5 / 311- 313. همچنين بنگريد: تاريخ يعقوبي: 2 / 146. تاريخ طبري: 2 / 492- 494]

 كيفر زناكار در نخستين منابع فقهي شيعه:
از امام جعفر صادق روايت شده كه در تفسير حكم تحريم ازدواج با زناكار كه در قرآن امده، چنين گفته است: «اگر كسي زنا كند و سپس توبه كند، هرجا دلش خواست ميتواند ازدواج كند» [الكافي، جلد 5 ، باب الزاني والزانيه، حديث 6]
درحديث ديگري در تفسير حكم تحريم ازدواج با زناكار از زبان امام جعفرر صادق چنين گفته شده است: «اينها مربوط به زنهاي مشهور به زنا و مردان مشهور به زنا است كه زنا ميكردند و شهرت داشتند و شناخته شده بودند و مردم اكنون درآن خانه هستند. هركس حدِ زنا براو اقامه شده باشد يا متهم به زنا باشد كسي نبايد با او مناكحه كند تا توبه‌اش معلوم گردد». [همانجا، حديث 1].

درحديثي نيز در الكافي آمده كه «زني به نزد عمر [ابن خطاب] آمد و گفت: من زنا كرده‌ام مرا تطهير كن. عمر دستور داد كه سنگسارش كنند. علي اين‌را شنيد و از زن پرسيد: چگونه زنا كرده‌اي؟ زن گفت: از بياباني ميگذشتم، شديدا تشنه شده بودم، از يك عرب بيابانگرد آب خواستم، او از دادن آب به من خودداري كرد مگر آنكه خودم را به او تسليم كنم، و چون تشنگي برمن زورآور شد و ترسيدم بميرم او به من آب داد و من تنم را به او سپردم. علي گفت: سوگند به خداي كعبه كه اين ازدواج است
. [الكافي، باب النوادر، حديث 8]

همچنين در الكافي از زبان يكي از شيعيان آمده كه از امام جعفر صادق درباره‌ي مردي پرسيدم كه در عراق زن دارد و در حجاز مرتكب زنا شده است؛ امام گفت: به او صد تازيانه ميزنند ولي نبايد سنگسار بشود .[الكافي، جلد 7 ، باب ما يحصن و ما لا يحصن]

درباره‌ي چگونگي اثبات وقوع زنا، در روايتي از زبان امام جعفر صادق چنين آمده است:
«چهار مرد گواهي بدهند كه اورا به چشم خود ديده‌اند كه وارد ميكند و بيرون مي‌آورد» [الكافي، 7 / باب ما يوجب الرجم، حديث 1]
و در حديث ديگري از زبان امام جعفر صادق گفته شده كه «مرد يا زن تا وقتي كه چهار مرد گواهي نداده باشند كه داخل و خارج كردن را به چشم ديده‌اند نبايد سنگسار شوند» [همان: حديث 2]
و در حديث مشابهي از زبان امام جعفر صادق گفته شده كه «زن يا مرد نبايد سنگسار شوند مگر آنكه چهار مرد گواهي بدهند كه جماع و داخل و خارج كردن، مثل داخل و خارج شدنِ ميل سرمه‌دان، را به چشم ديده‌اند» [همان، حديث 4]

دربارة چگونگي سنگسار كردن نيز در الكافي چنين آمده است:
ماعز ابن مالك به نزد پيامبر آمد و گفت كه زنا كرده است. پيامبر دستور داد اورا سنگسار كنند. او گريخت و زبير ابن عوام اورا گرفته باز آورد و سنگسارش كردند تا مرد. چون موضوع را به پيامبر گفتند، پيامبر گفت: وقتي گريخت اگر رهايش ميكرديد كه برود بهتر بود [همان، باب صفت رجم، حديث 5]

نتيجه‌ي بحث:
آنچه مسلم است آنست كه اسلام براي مردان زن‌دار و زنانِ شوهرداري كه مرتكب عمل منافي عفت شوند، يعني به همسرانشان خيانت كرده با غير همسرشان همبستر شوند كيفرهائي درنظر گرفته است. هدف از وضع اين كيفرها حفظ نهاد خانواده و روابط خانوادگي و پيوند زناشوئي است نه تخريب نهاد خانواده. در كيفردهي خطاكار همه‌ي جوانب احتياط را مراعات كرده است تا خانواده از هم نپاشد و به جامعه آسيب نرسد.
 همچنين آنچه مسلم است آنست كه اسلام براي پسران و دختراني كه ازدواج نكرده‌اند و مرتكب عمل منافي عفت شوند مجازات سبك جسمي درنظر گرفته كه شايد فقط تازيانه خوردن باشد (اينكه ميگويم شايد، ازآن‌رو است كه هيچ آيه‌ئي درقرآن و هيچ حديث و روايتي منسوب به پيامبر يا يكي از خلفاي پيامبر درباره‌ي پسر يا دختر خطاكار وجود ندارد؛ و ظاهر قضيه آنست كه چنين خطاهائي بايد با اغماض روبرو شود نه با مجازات).

حكم صدتازيانه كه درقرآن آمده است، چنانكه در آيه ديديم، فقط براي زناكاران است نه همسردارانِ مرتكب عمل منافي عفت. زناكار كسي است كه به عمل زنا عادت دارد، ولي خطاكارِ مرتكب فحشاء ممكن است توبه كند. كسي كه مرتكب خطا شود و توبه كند نيز مجازاتي ندارد. اثبات توبه نيز آنست كه اگر يكبار خطائي كرده است نزد خودش و خدايش تصميم بگيرد كه ديگر آن خطا را تكرار نكند.

و سومين چيزي كه مسلم است آنست كه نه در قرآن و نه در حديث از زبان پيامبر اكرم گفته نشده كه زناكار بايد سنگسار شود. رواياتي كه درباره‌ي سنگسار شدنِ زناكار آمده بود را نيز دربالا ديديم؛ و اين‌را نيز ديديم كه درزمان خلافت عمر ابن خطاب معلوم نبود كه آيا اسلام با سنگسار كردن، كه يك رسم قبيله‌ئي مربوط به قبايل بيابانگرد بود و در مكه و مدينه رواج نداشت، موافق است يا نيست! و عمر براي توجيه اين حكم گفت كه آيه‌ي سنگسار درقرآن وجود داشته است. ولي اگر اين ادعاي خليفه عمر را قبول كنيم، آنگاه اين‌را نيز بايد قبول كنيم كه دست‌كم يك آيه‌ي قرآن كه عمر شنيده بوده است اكنون درقرآن نيست؛ و اين به مفهوم گم‌شدنِ برخي از آيات قرآن است، كه هيچ مسلماني اكنون نميتواند قبول كند.

درباره‌ي حكم اعدام زناكار نه آيه‌ئي در قرآن هست نه حديثي از پيامبر و نه روايتي از خلفاي پيامبر.
درباره‌ي چگونگي سنگسار كردن نيز ديديم كه ماعز ابن مالك را نبستند و در فضاي باز به او سنگريزه پراندند و او توانست بگريزد. بعد هم كه اورا گرفتند و باز به ميدان مردم آوردند و آنقدر سنگرزه زدند تا كشته شد، پيامبر اين عمل را تأييد نكرد و گفت كاش ميگذاشتند ميرفت. در دنباله‌ي همين حديث، كه دربالا از الكافي بيان گرديد، آمده است كه پيامبر دستور داد خونبهاي ماعز را به خانواده‌اش پرداختند؛ يعني كشته شدن اورا قتل غير عمد تلقي كرد نه اجراي يك حكم شرعي.
در سخنراني حج وداع نيز ديديم كه پيامبر درباره‌ي زن شوهرداري كه مرتكب عمل منافي عفت شود به مؤمنين سفارش كرد كه به چنين زني بايد شوهرش فشار بياورد و بزند تا دست از عملش بردارد. همين؛ و اين آخرين دستور پيامبر درباره‌ي مجازات مرتكب چنين خطائي توسط زنان شوهردار بود.


اشاره‌ي پاياني:
اكنون كه اينها را گفتم، اين‌را نيز بگويم كه مجازات كسي كه تهمت زنا و عمل منافي عفت به زني بزند، درقرآن بسيار شديد است:
وَالَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِينَ جَلْدَةً وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَدًا وَأُوْلَئِكَ هُمْ الْفَاسِقُونَ. إِلاَّ الَّذِينَ تَابُوا مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ وَأَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ [سورة النور، آيات 4 و 5]
ترجمه: به كساني كه به زن‌هاي شوهردار تهمت عمل منافي عفت بزنند سپس چهار گواه نياورند هشتاد تازيانه بزنيد و هيچگاه گواهي‌شان را قبول مكنيد؛ فاسق هم‌آنهايند. مگر كساني كه پس ازآن توبه كنند و اصلاح شوند، زيرا كه الله آمرزگار و مهربان است.
كدام سفارشي ازاين سخت‌تر را براي حفظ كيان خانواده ميتوان سراغ داشت، كه تأكيد ميكند چنين تهمتي به جز با آوردنِ چهار گواه كه عمل را به‌چشم ديده باشند قابل اثبات نيست؛ و هركس تهمت بزند و نتواند چهار گواه بياورد بايد مجازات گردد؟

و اما اگر تهمت‌زننده شوهر‍ زن باشد نيز قرآن چنين مقرر ميدارد:
وَالَّذِينَ يَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُمْ شُهَدَاءُ إِلاَّ أَنفُسُهُمْ فَشَهَادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنْ الصَّادِقِينَ. وَالْخَامِسَةُ أَنَّ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَيْهِ إِنْ كَانَ مِنْ الْكَاذِبِينَ. وَيَدْرَأُ عَنْهَا الْعَذَابَ أَنْ تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنْ الْكَاذِبِينَ. وَالْخَامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَيْهَا إِنْ كَانَ مِنْ الصَّادِقِينَ [سوره‌ي النور، ايات 6- 9]

اين آيه‌ها مقرر ميدارد كه اگر مردي به همسرش تهمت منافي عفت بزند و نتواند چهار گواه بياورد كه عمل را به چشم ديده باشند، بايد چهار نوبت به الله قسم بخورد كه راست ميگويد و دروغ نميگويد، و در نوبتِ پنجم بگويد اگر دروغگو است لعنت خدا براو بادا. در عين حال، درصورتي كه زن چهار نوبت به الله قسم بخورد كه مردش دروغ ميگويد و در نوبت پنجم بگويد كه اگر مردش راست ميگويد او (يعني زن) به غضب خدا گرفتار گردد، در اين‌صورت نبايد مجازاتي متوجه زن بشود.
آيا چنين حكم شديدي جز تأكيد برضرورت حفظ آبروي افراد و حفظ نهاد خانواده است؟ و آيا جز براي آنست كه زني كه مورد اتهام چنين عملي واقع شد در جامعه‌ي قبيله‌ئي طرد نشود و بتواند بازهم به زندگي عادي با شوهر ديگري ادامه بدهد؟

 

  
نویسنده : salar ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٥


به خوشنودی اهورا مزدا

مروری بر جنبش حسن صباح

نيمه دوم سده دوم هجرى، شرايط را براى جهت گيرى نهضت هاى انقلابى فراهم آورد. عباسيان كه در سال ۱۳۲ / ۷۵۰ توانستند به قدرت برسند موجب تحولات مهمى در جهان اسلام به ويژه در منطقه شرق شدند. پيشتر در همان اوان قدرت گيرى عباسيان قيام هايى رخ نموده بود اما با تبديل تدريجى خلافت به نوعى امپراتورى، بستر براى شكل گيرى اين نهضت ها هموارتر گشت. با رشد تجارت و صنعت در امپراتورى عباسى در اواخر قرن سوم و سرتاسر قرن چهارم هجرى، مسائل اجتماعى از اهميتى خاص برخوردار شد و نهضت هايى كه نماينده بى نظمى و آرمان گرايى اجتماعى بودند، اهميت بسيارى يافت. نخستين شورش هشدارآميز، شورش زنج - بردگان سياه - بود كه در نمكزارهاى باتلاقى بين النهرين كار مى كردند و سپس در سال ۲۷۹ / ۸۹۲ نخستين اخبار از قيام قرامطه به گوش رسيد. اصطلاح قرامطه به معناى خاص كلمه به گروه هاى متمردى از اعراب و «نبطيان» اطلاق مى شد كه پس از جنگ بردگى زنج از سال ۲۶۴ / ۸۷۷ در بين النهرين سفلى براساس نوعى سيستم اشتراكى پا گرفت، اين جامعه سرى با تبليغات شديدى كه راه انداخت پايگاه گسترده اى بين توده هاى مردم، دهقانان و پيشه وران به دست آورد. اما قرامطه در مفهوم عام خود نهضت عظيم اصلاحات اجتماعى بود كه عدالت را براساس برابرى دنبال مى كرد. اين نهضت تحت نظر خاندان سلسله اسماعيلى كه در سال ۲۹۷ / ۹۱۰ خلافت فاطمى ضدعباسى را تشكيل دادند، درآمد و در جهان اسلام از قرن سوم تا ششم هجرى (نهم تا دوازدهم ميلادى) تحولات مهمى را سبب شد. پس از روى كار آمدن عباسيان، ديگر فرصتى براى به دست گيرى قدرت براى شيعيان نمانده بود به ويژه اينكه در فاصله سقوط نهايى امويان و قدرت گيرى آل عباس، جعفر بن محمد (ع) - متوفى در ۱۴۸ / ۷۶۵ - ششمين امام شيعى تمام تبليغات براى رسيدن به قدرت و برقرارى يك حكومت اسلامى كه مقام خليفه و امام (از نظر شيعه) را تركيب كند، مسكوت گذاشته بود. پس از جعفر بن محمد(ع)، عده اى بر فراز فرزندش موسى الكاظم(ع) گرد آمده و او را به عنوان امام پذيرفتند و عده اى پيرامون اسماعيل فرزند ارشد وى جمع آمدند. پيروان موسى الكاظم(ع) به عنوان شيعيان اثنى عشرى شناخته مى شوند اما افرادى كه به دنبال اعلام امامت اسماعيل يا فرزند او محمد بودند، اسماعيليه نام گرفتند. گروهى كه از اسماعيل پس از جعفر بن محمد(ع) تبعيت كردند به دو گروه تقسيم مى شوند: آنهايى كه مرگ اسماعيل را در زمان حيات پدرش انكار مى كردند و مى گفتند كه او به وسيله خود امام جعفر(ع) مخفى شده است. ايشان تبليغ مى كردند كه اسماعيل امام قائم است و غيبت كرده و روزى رجعت خواهد كرد. اين افراد به اسماعيليان خالص ( الاسماعيليه الخالصه) معروف شده اند و عده اى كه امامت محمد بن اسماعيل را پذيرفته اند، معتقدند كه اسماعيل در زمان حيات پدرش به امامت رسيد و پس از مرگ وى امامت به پسرش محمد منتقل شد. ايشان را اعتقاد بر اين است كه امامت غير از امام حسن و امام حسين، از برادر به برادر به ارث نمى رسد. مجلسى در بحارالانوار كه از آثار متاخر است از سه گروه نام مى برد، الف - گروهى كه معتقد بودند اسماعيل القائم المنتظر است و مرگ او دروغ است. ب - گروهى كه مى گفتند اسماعيل در زمان حيات پدر فوت شد ليكن پسر او محمد به عنوان جانشين او انتخاب شد. اينها قرامطه يا مباركيه «القرامطه و هم المباركيه» بودند. نام قرامطه از اسم يك نفر از اهالى سواد به نام قرمطويه و نام مباركيه از اسم يكى از موالى اسماعيل سرچشمه گرفته است. وى عنوان مى دارد كه قرامطه جانشين مباركيه بودند «و القرامطه اخلف المباركيه سلفهون». ج - گروهى كه اعتقاد داشتند محمد توسط خود امام صادق انتخاب شده است. اين سه گروه اسماعيليه را تشكيل مى دادند. (مجلسى، ج نهم، ص ۱۷۵)
عده اى كه براى گسترش مذهب اسماعيلى فعاليت مى كردند به عنوان داعيان اسماعيلى خوانده مى شدند. ايشان به مردم اطمينان مى دادند كه مهدى موعود يكى از اخلاف اسماعيل خواهد بود كه اينك در خفا به سر مى برد اما به زودى با فتح و پيروزى در عالم ظاهر خواهد شد. اكنون مومنان مى بايست در حال تقيه به سر برند و دوستى و بيعت خود را نسبت به امام موعود از حكمرانان زمان بپوشانند. ليكن در آفريقا امام موعود اسماعيلى از پرده خفا بيرون آمد و نيروى عظيمى را بنياد نهاد طورى كه اخلافش طى كمتر از يك قرن مصر را فتح كردند و قاهره را براى نشان دادن عظمت و شوكت خود بنياد نهادند. سلسله اسماعيلى مصر به مناسبت آنكه فاطمه زهرا(س) دختر پيغمبر را جده خود مى شمردند، به فاطمى شهرت يافتند. اميدها و آرمان هاى اسماعيليان پس از اينكه قدرت آنها در سال
۳۵۷ / ۹۶۹ در مصر به پيروزى رسيد و سلسله خلفاى فاطمى ايجاد شد، اعتلا يافت. چندى نگذشت كه تمام اسماعيليان حول محور فاطميان گرد آمدند. آنان در سراسر ايران فاطميان را ائمه واقعى علوى اعلام كردند كه از اعقاب اسماعيل هستند و اظهار داشتند كه تمام مسلمين بايد از آنها به دليل اينكه جانشين روحانى پيامبرند، اطاعت كنند. در اين زمان كل نهضت اسماعيليان در قاهره، در دربار فاطميان متمركز شده بودند كه تحت رهبرى داعى كبير آنجا قرار داشت. تلاش هايى نيز براى جلب اظهار اطاعت حكام محلى كه شيعه بودند، انجام شد تا از حمايت آنها براى عمليات نظامى به نفع امام بهره گيرند. با ظهور سلجوقيان در صحنه سياسى جهان اسلام به ويژه ايران، اطمينان از سوى قاهره رو به تقليل رفت. در ايران برخى از حكام محلى كه در ايام آل بويه ايجاد شده بودند جاى خود را به يك قدرت مركزى قوى دادند كه از مذهب تسنن هوادارى مى كرد و به شدت نسبت به خليفه بغداد اظهار اطاعت مى نمود. در زمان خلافت مستنصر (۴۸۷ - ۴۲۷) بود كه اسماعيليه بزرگترين انشقاق درونى خود را تجربه كرد. خلافت فاطمى در ايام اوج خود به وسيله يك ديوان سالارى كشورى كه در راس آن وزير قرار داشت، تحت نظارت عالى امام روحانى و مذهبى اداره مى شد. با ورود بدر الجمالى فرمانده ارمنى كه از سوى سوريه براى كنترل امور مصر آمده بود، تمام قدرت در قاهره به دست او و سپاهيانش افتاد. در آن سو در بغداد خلفاى عباسى به دست تركان به صورت ملعبه اى درآمده بودند و در سويى ديگر فاطميان نيز آلت دست عده اى از امراى نظامى شده بودند. با مرگ مستنصر گمان مى رفت استيلاى نظاميان در قاهره از ميان برود اما فوت او بحران جانشينى وى را به ميان آورد. در سويى «نزار» قرار داشت كه قبلاً از سوى مستنصر جانشين اعلام شده بود و رهبران اسماعيلى نيز خلافت وى را پذيرفته بودند و در سويى ديگر برادر او «مستعلى» قرار داشت كه به دليل نبود هواداران و حاميانى در گرد او، بر افضل پسر بدر جمالى متكى شد. بدر به منظور دستيابى به قدرتى فزونتر، مقدمات ازدواج دختر خود با مستعلى را فراهم كرد و بدين ترتيب آن اطاعت و فرمانبردارى پيشين اسماعيليان سرزمين هاى شرقى از خلافت فاطمى مصر، از ميان رفت به طورى كه اسماعيليان ايران تحت رهبرى «حسن صباح» از شناسايى خلافت مستعلى سرباز زدند و وفادارى خود را نسبت به نزار و جناح او اعلام كردند و روابط خود را با تشكيلات فاطميان مصر قطع كردند. جهان اسلام در قرن پنجم هجرى دچار ضعف داخلى شديدى شد كه حاصل يك سلسله تهاجمات خصوصاً تهاجمات تركان سلجوقى بود كه امپراتورى نظامى جديدى از آسياى ميانه تا بين النهرين ايجاد كردند. قيام هاى اجتماعى در چنين دوره اى، ناگزيرانه بود. نزاريان در همان ايامى كه بدر جمالى پايه هاى خط مشى سياسى خود را در مصر محكم مى ساخت و نظام الملك با آزادى تمام مذهب اهل سنت را در سراسر سرزمين هايى كه قدرت سلجوقى در آن نقاط در اوج اعتلا بود اشاعه مى داد، خود را براى شورش و طغيان عليه سلجوقيان آماده مى ساختند. طبقه حاكمه جديد -سلاجقه - نظاميان ترك نژادى بودند كه جاى زمينداران و ديوان سالاران عرب و ايرانى را كه زمانى عنصر برتر بودند گرفته بودند. از ماهيت تبليغات اسماعيليان برمى آيد كه آنها از ديدگاه هاى حقارت آميز و خشك نمايندگان شريعت اسلامى كه در مدارس سنى برآمده بود - مدارسى كه به ابتكار خواجه نظام الملك وزير تواناى سلجوقيان با هدف ترويج فقه شافعى و كلام اشعرى تاسيس شده بود - در رنج و عذاب بودند. در چنين فضايى، اسماعيليان ايران كه همچنان از خلافت نزار تبعيت مى كردند به رهبرى حسن صباح، فعاليت خود را براى ترويج تبليغات اسماعيلى و خنثى كردن برنامه هاى سنت محور سلجوقيان آغاز كردند. حسن صباح در بخشى از زندگينامه خود مى گويد كه در دامان خانواده اى كه بر طريق شيعه اماميه مى رفته پرورش يافته بود و تصور مى كرد مذهب اسماعيليه تنها فلسفه اى الحادى است تا اينكه دوستى كه نزد وى محترم بود او را متقاعد ساخت كه امام اسماعيلى تنها امام راستين است.


شخصى اميره ضراب نام ديدم به عقيدت خلفاى مصر احياناً فايده اى فرمودى ... گفتم مرا هرگز در مسلمانى شك و شبهت نبوده است در آنكه خدايى هست قائم و قادر و پنداشتم كه دين و اعتقاد اين است كه عوام دارند، خصوصاً شيعه و هرگز گمان نبردم كه حق در خارج مسلمانى ببايد طلبيد و مذهب اسماعيلى فلسفه است و حاكم مصر متفلسف است. اميره ضراب، مردى نيكواخلاق بود. نخست كه با من مطارحه مى كرد گفت اسماعيليان چنين گويند گفتم اى يار سخن ايشان مگوى كه خارج دايره اند و مخالف عقيدت است و او عقيدت مرا جرح و كسر مى كرد و من مسلم نمى داشتم اما در دلم آن سخنان موثر بودى. (رشيدالدين فضل الله، از ص
۹۷ به بعد)
حسن پس از پذيرش مذهب اسماعيلى با عبدالملك عطاش - رئيس مذهب اسماعيلى در سراسر كوهپايه هاى غربى ايران - آشنا مى شود و مورد توجه او قرار مى گيرد و از سوى وى راهى مصر مى شود. در سال
۴۷۱ / ۱۰۷۸ وارد مصر مى شود. مهمترين انگيزه اى كه حسن صباح را به مسافرت برانگيخت، از هم گسيختگى شيرازه اسماعيليان بود. مصر مدت زيادى بود كه از اغتشاشاتى كه قبل از وزارت بدر جمالى رخ نموده بود، بهبود يافته بود. با قدرت گيرى بدر آرامشى نسبى در حوزه خلافت فاطمى پديد آمد. اين سكون و قرار تا مرگ مستنصر پابرجا بود اما مسئله جانشينى وى بار ديگر نابسامانى هايى را در قلمرو متصرفات قاهره موجب شد. روابط حسن با بدر جمالى در پى نزاع بر سر جانشينى مستنصر رو به تيرگى نهاد و از افتراق ميان آن دو نهضت دعوت اسماعيليان به پشتيبانى نزار از اسماعيليان مصر جدا گرديد. ابن اثير آورده است كه مستنصر شخصاً به حسن گفت كه پس از او جانشينش نزار است:
حسن صباح از امام مستنصر پرسيد كه پس از وى امام كيست؟ و مستنصر
جواب داد ابو منصور و اين كنيت نزار بود. (ابن اثير، جلد ،
۵ ص ۸۷)
حسن صباح به عنوان داعى ديلمستان انتخاب شده بود و چون اين ناحيه از مناطقى بود كه اكثر مردم آن مذهب تشيع داشتند از اهميت بسيارى برخوردار بود. وى در پى مسافرت به بلاد غربى ايران به منظور اشاعه جنبش نزارى در پى يافتن پايگاهى بود تا از آنجا بتواند به اين مهم نائل آيد. حسن توجه خود را معطوف قلعه الموت در رودبار كه در دامنه كوه هاى البرز در شمال قزوين واقع شده، ساخت و آنجا را دژى مناسب براى شروع جنبش قرار داد. حسن صباح پس از سال
۴۸۵ / ۱۰۹۲ زمانى كه نزاع هاى خانگى سلجوقيان در اوج خود بود، الموت را به صورت قلعه اى غير قابل دسترسى درآورد و بر استحكامات آن افزود. ضرورى ترين اقداماتى كه وى بدان ها دست يازيد، تقويت جنبه دفاعى قلعه مانند حفر چاه و قنات و استوار ساختن دژها و حراست آن در برابر قواى سلجوقى بود. زمانى كه الموت محكم شد و قهستان مستقل گرديد قيام به سرعت گسترش يافت. يك سال قبل از مرگ ملك شاه سلجوقى، صنم كوه در نزديكى ابهر در كوه هاى غربى قزوين نيز محاصره شد و به تصرف اسماعيليان درآمد. در زمان مرگ ملك شاه جنگ هاى خانگى بين بركيارق و تتش درگرفت و اين شرايط، فرصتى براى اسماعيليان فراهم آورد تا از موقعيت استفاده كرده و وارد عمل شوند و به آرمان هاى خود در خصوص مقاومت در برابر حكام ترك نژاد، جامه عمل بپوشانند.
مسئله تعليم
يكى از آموزه هاى اسماعيليه آن بود كه مسلمين در حل و فصل مسائل مذهبى از خود اختيارى ندارند بلكه بايد آنچه را كه مرجع خاصى به ايشان دستور مى دهد، بپذيرند و انجام دهند و استدلال مى كردند كه آدمى را آن حد نيست كه در امور الهى دخالت كند، اگر بود ديگر چه جاى داشت كه خداوند پيامبرى را به راهنمايى خلق مبعوث نمايد؟ به تصديق همه تنها پيامبر با توانايى و قدرتى كه خدا به او داده بود مى توانست بناى دين اسلام را نظام بخشد. اصحاب سنت مدعى بودند كه پيشواى جماعت مسلمانان را پس از رحلت پيامبر، خداوند برنمى گزيند بلكه اين خود مسلمانان هستند كه بايد براى خويش رهبر و مقتدايى انتخاب كنند اما شيعيان را اعتقاد بر اين بود كه همان جهل و نادانى كه در آغاز، لزوم بعثت پيامبران را براى تاسيس دين اقتضا مى كرد، نيز ايجاب مى كند كه خداوند براى نگهدارى و حفظ آن از نسلى به نسلى ديگر كسانى را برگزيند. عقيده به راى و قياس كه اهل سنت از آن پيروى مى كردند مورد پذيرش شيعيان قرار نگرفت و چنين ادعا شد كه علم به راى و قياس براى آدمى حاصل نمى شود بلكه از تعليم معلم صادق حاصل مى گردد. مسئله تعليم از مسائلى بود كه از سوى «حسن» پرورانده شد و به ابزارى برنده براى معتبر و قانونى ساختن وضع و موقع اسماعيليان تبديل شد. حسن صباح در نوشته خود چهار اصل را عنوان مى كند: نخست آنكه شخص براى دانستن حقيقت غايى يا به معلم نياز دارد يا خير، اگر محتاج معلم نيست هيچ موجباتى براى ترجيح نظر خود بر نظر ديگرى ندارد. دوم اينكه اگر پذيرفته شود كه نياز به معلم وجود دارد، يا معلم مورد نياز بايد صالح باشد يا آنكه هر معلمى صلاحيت تعليم دارد. اگر هر معلمى صلاحيت تعليم داشته باشد در چنان وضعى قرار مى گيريم كه گويى اصلاً معلم نداريم چرا كه مبنايى براى ترجيح معلمى بر معلم ديگر نداريم. سوم اينكه يا بايد صلاحيت معلم صالح ثابت گردد يا هر معلمى را بايد به عنوان صالح پذيرفت كه در اين صورت ما را به جايى كه اول بوديم برمى گرداند. حسن در اصل چهارم نشان داد كه چگونه شناخت صلاحيت معلم از راه معرفت ميسر مى شود. هر معرفت راستينى مستلزم دو عامل متضاد است كه اين دو عامل از طريق يكديگر قابل شناخت است. از اين رو ما مى توانيم «ضرورت» ارسطويى را تنها با مقايسه با آنچه امكان دارد تصور كنيم و «ممكن» را تنها در تقابل با آنچه كه ذاتاً واجب است مى توان شناخت. وحدانيت خدا را تنها از راه وحى پيامبر مى توان شناخت چنانكه مفهوم و تصور نبوت، مستلزم تصور خداست. پيوستگى و ارتباط تقابل ها، سرچشمه معرفت غايى را معلوم مى سازد، رابطه ميان شخص خاص كه مى خواهد بداند و معلم صالحى كه وى بايد او را بيابد. عقل نمى تواند حقيقت غايى را براى خود پيدا كند و نيز قادر نيست تشخيص دهد كه كدام تعليم را به كار بندد. آنچه كه استدلال فرد انجام مى دهد نه نشان دادن امام به او بلكه نشان دادن نياز او به امام و تعليمات امام است. تنها هنگامى كه تعقل به اين مرحله رسيده باشد امام مى تواند خويشتن را در مقام برآورنده اين نياز مبرم عرضه دارد؛ آنگاه امامى راستين است كه براى اثبات امامت خويش دلايل عارضى و خارجى نمى آورد بلكه تنها وجود خود او به عنوان برآورنده نياز و تنها آن نياز كه تعقل ما مى تواند بنماياند، حقانيت وى را تنفيذ مى كند. (به نقل از شهرستانى ، از ص
۱۳۰ به بعد) حسن صباح در خاتمه اعلام مى كند كه اين امام، امام اسماعيليان است.
چنين استدلالى نشان مى دهد كه در اين ميان واقعيتى وجود دارد كه مجرد و غايى است و از روى عقل غيرقابل اثبات است. اين فرضيه اى بود كه متصوفه در روزگار حسن صباح با آن درگير شدند. با توجه به اين محيط فكرى، رد اين استدلال دشوار مى شد همچنين اگر اين استدلال با تصور كلى شيعه از تعليم مقايسه گردد، آموزه ناب تعليمى حسن از نظر منطقى دقيق تر نيز مى نمود. اين تعليم موقعيت امام را منبعث از شأن و مرتبه پيامبر نمى دانست بلكه نبوت پيامبر را منتج از مقام امام مى دانست كه تعليم او تنها دليل اثبات اعتبار نبوت را به دست مى داد. از اين رو آئين اسماعيلى براساس اصطلاحات و عبارات وضع شده، مستقل از هرگونه آموزه اى كه در جامعه سنى مورد پذيرش بود، تقويت شد. دقت و خودبسندگى اين آموزه با سختى و خشونت جديدى كه يك جنبش در حال قيام و فعال بدان نياز داشت، منطبق بود. در حقيقت تكيه و تاكيد اين آموزه بر خود جنبش بود نه بر هدفى كه قيام براى آن بود. امام خود بى نياز بود و نهضت براى اثبات صلاحيت خود قائم به ذات و منتظر نبود تا پيامدهاى عملى معينى آن را توجيه كند. براى مردمى كه در تقلاى طغيانى فراگير بودند تنها وفادارى به نهضت كه به صورت وفادارى به امام به عنوان پيشواى آن بيان مى شد، اهميت داشت. همين كه به قيام موظف مى شدند ديگر فرصتى براى انديشيدن درباره پرسش هايى كه ممكن بود ميان آنان شكافى اندازد و يا در آن ميان افكار را مشتت سازد، باقى نمى ماند. آموزه هاى كهن اسماعيلى همچنان تعليم داده مى شد اما اين آموزه «تعليم» كه توسط حسن صباح، بيان شد به خوبى توانست وحدت و انضباط بخشيدن به جنبش را سريعاً حاصل آورد.
فتح الموت در سال
۴۸۳ / ۱۰۹۰ صورت گرفت. دو سال پس از آن، ملك شاه سلجوقى بدرود حيات گفت و قواى سلجوقى به دسته هاى متخاصمى تقسيم شدند. سپس در سال ۴۸۷ / ۱۰۹۴ مستنصر وفات يافت و پسرانش بر سر امامت با يكديگر به نزاع پرداختند. در سال ۴۸۸ / ۱۰۹۵ نزار كه اسماعيليان ايران پشتيبان و خواهان به تخت نشستن او بودند از برادر خود مستعلى شكست خورد. همين كه طى چند سال عيان گشت كه دعوت مصر همچنان در دست مستعلى باقى خواهد ماند و قدرت يافتن نزار ناممكن خواهد بود، اسماعيليان ايران بر سر دوراهى سازش دگرباره با قاهره و يا جدايى هميشگى از آنها قرار گرفتند. به موازات اينكه قواى مصر با به تخت نشستن مستعلى از پيشرفت بازمانده بود، اسماعيليانى كه در قلمرو حكومت سلجوقيان بودند گام هاى بلندى برمى داشتند و نيل به اهداف متعالى را وجه همت خود ساخته بودند و نيازى به اتكا به حكومت مصر احساس نمى كردند. از سويى ديگر رنجش و آزردگى اسماعيليان از حكومت بيگانه و نظامى بدر جمالى كه نه تنها اميرالجيوش مصر بلكه پيشواى دعوت اسماعيلى نيز محسوب مى شد، در اعلام انشقاق از قاهره موثر بود. بيشتر سپاهيانى كه قوه نظامى بدر را تشكيل مى دادند مانند سلجوقيان، ترك بودند و اسماعيليان كه نفرت خاصى از سربازان تركى كه آن زمان بر شرق ميانه استيلا يافته بودند، در دل داشتند نيز مزيد بر علت شد. نزاريانى كه مانند ديگر اسماعيليان وجود امام حاضرى را در دين امرى اساسى و ضرورى مى دانستند، با اين مسئله مواجه شدند كه امامشان كيست و در كجاست. در برخى از منابع اسماعيليان نزارى (= آثارالبلاد زكرياى قزوينى) عنوان شده است كه پس از شكست نزار از مستعلى وى در قلعه اى در مصر به قتل رسيد اما نوه او به ايران گريخت و در الموت تحت نظر حسن صباح تربيت يافت. اگر به سبب قرابت منابع مزبور به اسماعيليان ايران به منقولات ذكر آمده اعتمادى نشود، به هرسان چنين ادعايى از سوى حسن اعلام گشته بود و به وى عنوان «حجت اعظم» اطلاق شده بود. ذكاوت و زيركى حسن صباح وى را يارى داد تا با استعانت از ملاقات خويش با امام زنده، در اين ايام پر از نفاق و حساس خود را به عنوان حجت امام در ميان مردم معرفى كند به طورى كه تمام نيروى نهضت نزارى معطوف به مرجعيت و اقتدار او گشت. حسن صباح با تلاش هايى كه انجام داد صرف نظر از اينكه قصد آن داشته باشيم كوشش هاى وى را منحصر به قدرت گيرى شخص وى قلمداد كنيم، سبب شد تا نهضت اسماعيلى پس از مرگ امام مستنصر و داعيه دارى نظاميان و استيلاى ايشان بر خلافت قاهره، تداوم يابد و مسير رو به رشد خود را، نه در شمال آفريقا كه در مجاورت خلافت بغداد و در سرزمين هاى سلاطين سلجوقى كه سخت به بقاى خاندان عباسى وابسته بودند، با حفظ استقلال از فاطميان طى كند.
منابع:
۱-محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، جلد نهم
۲-رشيدالدين فضل الله، جامع التواريخ، قسمت اسماعيليان، به كوشش محمدتقى دانش پژوه و محمد مدرسى زنجانى، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران ۱۳۳۸
۳-عزالدين بن اثير، الكامل فى التاريخ، ت: ابوالقاسم حالت و على هاشمى حائرى، محمدبن عبدالكريم شهرستانى، ملل و النحل، به اهتمام جلال نائينى، تهران ۱۳۳۵

  
نویسنده : salar ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٥


به خشنودی اهورا مزدا

تئیست، خداباور چیست؟

تئیست کسی است که تئیسم یعنی خداباوری وابستگی فکری داشته باشد. یعنی معتقد باشد که خداوند (خداوند چیست؟) وجود دارد.

اصولا انعکاس اعتقاد به خداوند در افکار را میتوان به سه دسته اساسی تقسیم کرد

  1. تیست ها (Theists) کسانیکه اعتقاد دارند خدا وجود دارد، و میتوان وجود وی را اثبات کرد.
  2. آتئیست ها (Atheists) کسانیکه اعتقاد دارند خدا وجود ندارد و عدم وجود وی را میتوان اثبات کرد.
  3. اگناستیک (Agnostics) کسانیکه اعتقاد دارند خدا را نمیتوان اثبات کرد، این دسته میتوانند به وجود خدا اعتقاد داشته یا نداشته باشند.

  
نویسنده : salar ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥


به خوشنودی اهورا مزدا

آتئیسم، بیخدایی، الحاد چیست؟

شخصی که به آتئیسم اعتقاد دارد آتئیست نامیده میشود، آتیئست را به فارسی بیخدا، خداناباور، ملحد، منکر و ... ترجمه کرده اند.

آتئیست کسی است که اعتقاد دارند خداوند وجود ندارد. برای اینکه اثبات کنیم چیزی وجود دارد باید:

  1. اگر دلیل یا دلایلی برای وجود آن چیز وجود دارد  آنها را باید رد کرد و اشکالهای آنها را نشان داد

  2. دلیلی را برای عدم وجود آن چیز استدلال و  اثبات کرد

به همین ترتیب آتئیست ها نیز برای اثبات دکترینشان باید:

  1. تمام براهین و دلایلی را که برای اثبات وجود خدا آورده میشود رد کنند (که ما اینکار را در بخش سفسطه انجام میدهیم)

  2. دلایلی برای اثبات عدم وجود پدیده ای به نام خدا بیاورند

 

اصولا انعکاس اعتقاد به خداوند در افکار را میتوان به سه دسته اساسی تقسیم کرد

  1. تیست ها (Theists) کسانیکه اعتقاد دارند خدا وجود دارد، و میتوان وجود وی را اثبات کرد.

  2. آتئیست ها (Atheists) کسانیکه اعتقاد دارند خدا وجود ندارد و عدم وجود وی را میتوان اثبات کرد.

  3. اگناستیک (Agnostics) کسانیکه اعتقاد دارند خدا را نمیتوان اثبات کرد، این دسته میتوانند به وجود خدا اعتقاد داشته یا نداشته باشند.

  
نویسنده : salar ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٥


 

ياد كرد جمعه آدينه

 

او مانده خاكساري خود را به خاكها

بر شد به بادها

 

از چنگ و گرد ما كه به مويش نشسته بود

بر دست و پا و گوش و گلويش نشسته بود

افشاند دست و پا و تكانيد گوش و هوش

از ما نه گرد برد

ني خاطرات خوش

 

از او تو بد مگو كه زمين مي‏برد خبر

بد را هميشه مي‏شنود مرده پيشتر

از او تو بد مگو كه در اين رهگذارها

او مانده خاكساري خود را به خاكها

بادي به جاي داد يكي مي‏وزد از او

اين خاك خاكسار، تو را كور مي‏كند

 

از آن قلمكشان كه بشد عمرشان اخير

با سكته‏هاي دل

آيا همان نبود كه بي‏سكته مي‏نوشت؟

آيا از آن نمرد كه بي‏سكته مي‏نوشت؟

 

 

دستي به روي دل

دستي به دستخط

افتاد اين ستاره سوزان كشيده خط

افتاد از ميانه چو دندان معرفت

او را گرفت پشته «سرآسيا» به پشت

از بعد سكته‏اش

از پشت خويش رستم خاكش نمي‏نهد

تا روز بازخواست چو فرزند كشته‏اش

 

  
نویسنده : salar ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ،۱۳۸٥


به خوشنودی اهورا مزدا

نگاهي به نقش تاجيكستان در تاريخ تمدن ايران


1. تاجيكستان در ايران باستان
        كشوري كه اكنون تاجيكستان ناميده ميشود، از تركيب بخشي از باخترياي باستان و بخشي از سغدياي باستان تشكيل شده است. باختريا را در زبان دري (زبان همگانيِ ايرانيان اواخر عهد ساساني) «بَلخ» گفتند. مركز باختريا (يا بلخ) شهري به همين نام بود كه در منتهااليه شمالشرق افغانستان كنوني واقع شده بود. بخش اصلي باختريا در تاجيكستان امروزي واقع ميشود؛ يعني باخترياي قديمي، علاوه بر بخش شمالشرق افغانستان كنوني، بخش غربي تاجيكستان كنوني را دربر ميگرفته است.
        ما وقتي در تاريخ داستاني‌مان از شاهان بلخ سخن ميگوئيم، منظورمان شاهاني هستند كه در تاجيكستان كنوني و شمالشرق افغانستان كنوني حكومت ميكرده‌اند. معروفترين شاهان بلخِ باستان در هزاره‌ي دوم قبل از مسيح، اورانت‌اسپَه و ويشت‌اَسپَه هستند كه در شاهنامه‌ي فردوسي با نام لُهراسپ و گشتاسپ ازآنها ياد شده است. اينها همان شاهاني هستند كه زرتشت وقتي از خوارزم هجرت كرد خود را به پناهشان آورد، و به ياري وزيران دانشمند اين دوپادشاه كه جام‌اسپه و پوروش‌اسپَه نام داشتند آئين انسان‌پرور خويش را گسترش داد.
        پس نام زرتشت و پيدايش آئين مَزدايَسنا كه آئين ايراني است با نام بَلخ كه همانا تاجيكستان امروزي باشد گره خورده است. زرتشت اهل خوارزم بود. خوارزم باستان اكنون نيمه‌ي شمال ازبكستان و بخشي از شمالشرق تركمنستان را تشكيل ميدهد. ولي آئين زرتشت در منطقه‌ئي پرورش و انتشار يافت كه اكنون تاجيكستان و منتهااليه شمالشرق افغانستان است. پس ميتوان گفت كه آئين زرتشت را مردم كهنِ تاجيكستان پروردند و رشد و انتشار دادند. از همينجا ميتوانيم به‌جرأت بگوئيم كه گويشي كه زرتشت كتاب «گاتا» را با آن نگاشت گويش باختري (يعني گويش مردمِ باستانيِ بلخ) بوده است.
        داستانهاي تاريخي ما ميگويند كه مردم بلخ از زرتشت حمايت كردند، ولي ايرانيان نواحي غربي اين منطقه از مخالفان آئين زرتشت بودند، و چنانكه در اوستا و در داستانهاي تاريخي ميخوانيم، قلمرو گشتاسپ زير يورشهاي كاويان همسايه واقع شد، و زرتشت در يكي ازاين حملات به‌دست جنگجويان يك كاوي به‌نام اَرجَت‌اَسپه (ارجاسپ) كشته شد.
        بازهم اين مردم بلخ باستان بودند كه آئين زرتشت را حفظ كردند، و در آينده اندك اندك در سراسر ايران گسترش دادند. ازاينجا نقش مردم تاجيكستان باستان از ديرترين دورانِ تاريخ در تمدن و فرهنگ ايراني نمايان ميشود.
        داستانهاي تاريخي به ما ميگويند كه ساساني‌ها نيز اصلشان از بلخ بوده است. اين داستانها ميگويند كه ساسان بزرگ پسر بهمن پسر اسفنديار پسر گشتاسپ پسر لهراسپ بود؛ و ميگويند كه ساسان بزرگ در اواخر عمر پدرش به پارس هجرت كرده پيشه‌ي چوپاني گرفت و بيشتر عمرش را به عبادت گذراند. نيز داستانها ميگويند كه برادر كهتر ساسان كه درزمان درگذشت پدرش در شكم مادر بود در آينده به پادشاهي رسيد؛ و او در داستانهاي تاريخيِ ما داراي اول است كه داريوش بزرگ باشد. يعني اين داستانها، هم هخامنشي‌ها و هم ساساني‌ها را از مردم باختريا (بلخ) دانسته‌اند.
        هرچند كه اين داستانها را نميتوان باور كرد، ولي چونكه بازنماي يادهاي جمعيِ قوم ايراني‌اند ميتوانند حقايقي را در درون خويش نهفته داشته باشند؛ و شايد اين كه اصل و ريشه‌ي قبايل پارس (كه هم هخامنشيان و هم ساساني‌ها ازآنها بودند) از منطقه‌ي بلخ بوده است را نتوان مورد جدال قرار داد و انكار كرد. ازكجا معلوم كه اصل اين داستانها روزگاري توسط خودِ پارسي‌هاي باستان- مثلا درزمان هخامنشي- روج نداشته است؟ ما ميدانيم كه پارسي‌ها از قبايلي بوده‌اند كه در زماني از تاريخ- در سده‌هاي نخستينِ هزاره‌ي اول قبل از مسيح- به درون ايران مهاجرت كردند. در مَزدايَسنا بودن (زرتشتي بودن) قبايل پارس نيز جاي هيچ جدالي نيست، و گزارشها، به ويژه سنگ‌نبشته‌هاي بازمانده از كورش و داريوش، حكايت از مَزدايَسنا بودن كورش و داريوش ميكند. پس ميتوان تصور كرد كه پارسي‌ها آئين زرتشت را از منطقه‌ي مهاجرتشان كه احتمالا همان منطقه‌ي بلخ- يعني تاجيكستان و شمالشرق افغانستان كنوني- بوده است به درون ايران آوردند.
        شايد كسي اعتراض كند كه تو چه اصراري داري كه ريشه‌ي پارسيان را از باختريا بداني؟ اين اعتراضي به‌جا است. من چنين اصراري ندارم؛ ولي داستانهاي تاريخي را بازميگويم كه در كتابهاي ما نوشته شده و براي ما برجا مانده است. اينكه اينها راه به حقيقتي مي‌برد يا نمي‌برد به ما مربوط نيست، و نفي و انكارش هيچ مشكل تاريخي را براي ما حل نميكند. ليكن آمادگي براي باوركردنشان، به هرنحوي كه براي خودمان توجيه كنيم، پيوندهاي تاريخي اقوام شرق و غرب ايران را به اثبات ميرساند. دراينكه متخصصان تاريخ ايران باستان اصل و ريشه‌ي پارسيان را از شرق فلات ايران ميدانند كه نميتوان جدالي كرد و نظرهايشان را انكار نمود. پس چه مانعي دارد كه داستانهاي تاريخي خودمان كه پارسي‌ها را از مردم سرزمين باختريا (بلخ) دانسته‌اند را نيز باور كنيم؟
        اسكندر مقدوني پس ازآنكه شاهنشاهي هخامنشي را برانداخته سراسر ايران را تسخير كرد، دختر يك شهريار همين منطقه- مشخصا در تاجيكستان- را كه رخشانك نام داشت به زني گرفت، و اين شهريار را در حاكميت منطقه تثبيت كرد. معلوم ميشود كه اين شهريار از خاندان هخامنشي بوده و اسكندر ميخواسته، با اين ازدواج، مشروعيت سلطنت خويش را نزد ايرانيان تثبيت كند. وقتي اسكندر درگذشت، رخشانك حامله بود. سرداران اسكندر تصميم گرفتند كه وقتي فرزند رخشانك به دنيا بيايد اورا پادشاه كنند؛ و پسر ديگر اسكندر را كه از يك زن يوناني بود بطور موقت به جاي اسكندر نشاندند. همين خود نشانگر اهميت رخشانك براي يوناني‌ها و مقدوني‌ها و نيز براي ايرانيان بوده است. زيرا فرزندي كه او در شكم داشته ميتوانسته وارث تاج و تخت نياكان مادريش و جانشين پدرش اسكندر بوده باشد و مقبول ايرانيان گردد. البته رخدادها به نحو مطلوب پيش نرفت و جنگهاي درازمدت يوناني‌ها در خاورميانه آغاز گرديد و رخشانك و پسرش- اسكندر كهتر- در ميان رقابت قدرت سرداران مقدوني ازميان برداشته شدند. اين داستان را ازآن‌جهت آوردم تا يادآور اهميت تاجيكستانِ كنوني در پايان عهد هخامنشي بوده باشد.
        چند دهه پس از اسكندر، يوناني‌ها يك حاكميت خودمختار در اين منطقه تشكيل دادند، كه درتاريخ با نام دولتِ هلينيِ باختريا معروف است. يوناني‌ها خيلي زود تحت تأثير آئين بودا قرار گرفتند كه در همسايگي منطقه- در گَنداراي قديم و كابلستان- رواج داشت و بودائي شدند. مهمترين يادگار آنها دراين منطقه مجسمه‌هاي بزرگ بودا در باميان است، كه چند سال پيش ازاين به فرمان اميرالمؤمنين عمر قندهاري- رهبر طالبان- تخريب گرديد. بعدها كه شاهنشاهي پارت تشكيل شد، دستگاه يوناني‌ها در اين منطقه برچيده شد و باختريا به دامن شاهنشاهي برگشت، و تا پايان عهد ساساني جزو قلمرو شاهنشاهي بود. يوناني‌ها نيز به زودي ايراني شدند؛ و چه بسا كه بقايايشان هنوز در تاجيكستان وجود باشند كه البته ديگر تاجيك‌اند.

2. تاجيكستان در دوران اسلامي
        پس از حمله‌ي عرب و برافتادن شاهنشاني ايران، سرزمين بلخ تا سال 97هجري از قلمرو عرب بيرون ماند و توسط شهرياران محلي اداره ميشد. يك روايت طبري ميگويد كه يزدگرد سوم در گريز از برابر عربها به بلخ رفت و با خاقان تركستان در ارتباط شد شايد به كمك او با عربها مقابله كند. گزارشي از كمك خاقان به او به دست داده نشده است. همين روايت ميگويد كه او سپس به فرغانه رفت و چندسال آنجا بود و سپس به مرو برگشت و درآنجا كشته گرديد.
        هردو منطقه‌ئي كه در اين روايت آمده است اكنون در درون تاجيكستان واقع ميشوند. بلخ در سال 42 مورد حمله‌ي عرب قرار گرفت، و هرچند كه برخي از آباديهايش به دست عربها تخريب شد و معبد نوبهار نيز گويا به دست مهاجمان عرب منهدم گرديد، ولي چونكه مردم منطقه به سختي دربرابر عربها پايداري نشان دادند، عربها از گرفتن بلخ ناتوان ماندند. پس ازآن شهريار بلخ با فرمانده عرب وارد قرارداد صلح شده پذيرفت كه باج سالانه‌ئي به عربها بپردازد و استقلال خويش را حفظ كند.
        درسال 51 هجري مجددا عربها به بلخ حمله كردند؛ و باز هم پيمان صلح و باجگزاري سابق تجديد شد و بلخ همچنان در استقلال ماند. باز در سال 75 هجري حملات مكرري به بلخ صورت گرفت كه همگي ناكام ماندند و فقط به تجديد پيمان سابق منجر گرديدند.
        در اواخر دهه‌ي 80 هجري شرق ايرن (مناطقي كه از سلطه‌ي عربها بيرون بود) مورد هجوم اقوام خزنده‌ي تركِ ماوراي سيحون قرار گرفت كه در صدد دستيابي به سمرقند و بلخ بودند. يك گزارش خبر از ويراني شهر بلخ در اواخر اين دهه ميدهد، بدون آنكه ويراني شهر را به تركان خزنده نسبت بدهد. درسال 91 هجري خبر يورش بزرگ عرب به بلخ را ميخوانيم، بدون آنكه خبر سقوط بلخ به دست داده شود. چند سال بعد از اينها از يك شخصيت مسلمان‌شده‌ي ايراني به نام حيّان نَبطي- از افسران بلندپايه- سخن گفته ميشود كه در منطقه‌ي بلخ (درست در غربِ تاجيكستانِ كنوني) نيروي بسيار زيادي به هم زده بوده و در جريانهاي سياسي دولت عربي در منطقه نقش بازي ميكرده است (داستان نقش حيان مفصل است و اينجا جاي سخن ازآن نيست).
        بلخ درسال 97 هجري توسط عربها گشوده شد. فاتح بلخ اسد ابن عبدالله قسري- برادر فرماندار عراق و ايران- بود. در اواخر اين قرن در همه‌ي گزارشها فرماندار بلخ را عرب، و بلخ را در درون قلمرو عرب مي‌بينيم. در گزارشهاي سال 107 هجري ميخوانيم كه اسد قسري هزاران خانوار عرب را در بلخ اسكان داد و اداره‌ي شهر بلخ را به بَرمَك سپرد. در گزارشي بعد ازاين ميخوانيم كه فرزندان عربهاي مقيم بلخ عموما به زبان ايراني سخن ميگفته‌اند؛ و حتي حكام عرب نيز زبان محاوره‌شان به زبان ايراني بوده است (زبان ايراني را عربها زبان فارِسي ميناميدند؛ زيرا ايران را فارِس ميگفتند). يك شعر را كه بچه‌هاي عربها به مناسبت برگشت اسد قسري با شكست به بلخ ميخوانده‌اند را اصحاب تاريخ براي ما چنين نوشته‌اند:
        از خَتلان آمدي؛ برو تباه آمدي؛

        
ابار باز آمدي؛ خشك و نزار آمدي
        سپس در گزارشها ميخوانيم كه اسد قسري در سال 120 هجري در جشن مهرگان در بلخ شركت كرد،
و دهقانان هرات و بلخ برايش هداياي مهرگاني بردند؛ و به زبان فارسي به او تهنيت گفتند (اسد در همين جشنها درگذشت). پس از اينها نهضت بزرگ خراسان برضد اموي‌ها آغاز شد كه نقش بلخ درآن بسيار نمايان است؛ و يكي از حكومتگران سنتي بلخ كه درآن اواخر مسلمان شده بوده در اين جنبش بزرگ، همانا خالد پسر برمك است كه در تاريخ تمدن و فرهنگ ايران بعد از اسلام نقش بزرگي دارد.

خاندان برمك بلخي
        در گزارشهاي نهضت ابومسلم از خالد برمك بعنوان يكي از چند شخصيتِ طراز اول انقلاب نام برده شده است. او در انقلاب ابومسلم در فتح كوفه شركت داشت و بعد از پيروزي انقلاب در هاشميه (نخستين پايتخت دولت عباسي) مستقر گرديد و رئيس خزانه‌داري و مشاور خليفه شد. خانه‌هاي خالد برمك و خانه‌ي خليفه سفاح دركنار هم قرار داشتند؛ و روابط همسر خالد برمك با همسر خليفه بسيار نزديك و دوستانه بود. آنها به‌حدي با هم خوب بودند كه زن خليفه به‌دختر خالد شير ميداد، و زن خالد نيز به‌دختر خليفه شير ميداد، تا دخترانِ خالد و سفاح خواهران يكديگر شوند. خالد برمك دوتا برادر كهتر هم داشت كه نامهاي عربي‌شان حسن و سليمان بود، و از كارمندان بلندپايه‌ي دربار عباسي شدند. خالد برمك در خلافت سفاح و منصور خزانه‌دار دولت عباسي و مشاور اول خليفه بود؛ و درسال 145 كه خليفه منصور تصميم گرفت شهر جديدي را براي پايتخت دولت خويش بسايد خالد برمك را مأمور ساختن شهر كرد. براي اين منظور روستاي بغداد در همسايگي تيسفون ساساني خريده شد. خالد نقشه‌ي شهر را براساس نقشه‌ي تيسفون ساساني تهيه كرد و متولي ساختن شهر شد.
        فرزندان خالد برمك سرپرستان فرزندان منصور بودند و آنها را برطبق فرهنگ سنتي ايرانيان پرورش ميدادند. وقتي مهدي پسر منصور به خلافت رسيد سرپرستي پسر و وليعهدش هارون را به يحيا پسر خالد- فرماندار ري- سپرد تا در شهر ري پرورش يابد؛ و هارون به قدري براي يحيا احترام قائل بود كه همواره اورا «پدر» خطاب ميكرد، و بدون نظر و مشورت او هيچ كاري انجام نميداد. هارون در ايران با تربيت ايراني پرورده شد، زبان فارسي را مثل زبان مادريش حرف ميزد و همه‌ي اخلاق و رفتارش اورا يك ايراني تمام‌عيار نشان ميداد. فضل پسر يحيا برمكي جواني هم‌سنِ هارون بود و درهمان هفته‌ئي به‌دنيا آمده بود كه هارون تولد يافته بود؛ و هردوشان درشهر ري درخانه‌ي يحيا برمكي به‌دنيا آمده بودند. مادر هارون به‌فضل شير داده بود، و مادر فضل به‌هارون شير داده بود، و ازاين نظر فضل و هارون برادران يكديگر به‌شمار ميرفتند.
        يحيا برمكي در خلافت هارون الرشيد وزارت خليفه و رياست كل خزانه‌داري دولت را به دست گرفت. در نيتجه‌ي اصلاحات بزرگي كه او در دولت عباسي انجام داد، دولت عباسي در دوران هارون الرشيد به اوج شكوه و شكوفائي و پيشرفت رسيد. فرزندان برمك در بغداد در زمان هارون الرشيد يك مركز بزرگ علمي به نام خزانه الحكمه تأسيس كردند و صدها رياضي‌دان و پزشك و اخترشناس و اديب از اطراف و اكناف كشور بزرگ عباسي به اين مركز جلب كردند. اين همان مركزي است كه چند سال بعد به بيت الحكمه تغيير نام داد، و چنان خدمات ارزنده‌ئي به تمدن و فرهنگ جهاني كرد كه اثرش تا امروز برجا مانده است (و جاي سخن ازآن در اين گفتار كوتاه نيست). يحيا برمكي برمك در شهر ري نيز يك كارخانه‌ي بزرگ كاغذسازي و يك بيمارستان تأسيس كرد كه تا آغاز قرن پنجم هجري دائر بود.
        
فرزندان برمك چندين بزرگمرد ايراني- عموما مَزدايَسنا- را وارد دستگاه خلافت عباسي كردند تا توسط آنها به خدمات شايسته به تمدن و فرهنگ ايراني ادامه دهند. يكي از نامدارترين مردان آنها در دستگاه عباسي مردي مَزدايَسنا اهل سرخس بود كه نام عربيِ فضل به او داده شد. او براي پرورش مأمون- وليعهد هارون الرشيد- وارد دستگاه دولت عباسي كرده شد. فضل سرخسي چندين سال سرپرست و مربي مأمون و همچنان مَزدايَسنا بود، و در اواخر عمر هارون الرشيد بنا به ضرورت مسلمان شد. همين بزرگمرد بود كه جنگ بزرگ عرب و عجم بعد از هارون الرشيد به راه افكند و مأمون را به خلافت نشاند.
        مأمون را جعفر برمكي از روز تولدش نزد خودش و درخانه‌اش پرورده بود، و همسرش به‌او شير داده بود و فرزند او به‌شمار ميرفت. مادرِ مأمون بانوئي از خانداني مزدايَسنا اهل بادغيس به‌نامِ مَراجل (به فارسي: مَرا گُل) بود.
        فرزندان برمك شديدا ايران‌گرا بودند، و همواره ميكوشيدند كه ارزشهاي فرهنگي ايران را احياء كرده به‌بهترين نحوي اجرا كنند. بغدادي (در تاريخ بغداد) مينويسد كه مجوسان نميتوانستند علنا پرستش آتش را رواج دهند، ولي براي آنكه آتش‌پرستي را زنده نگاه دارند به‌مسلمانان گفتند كه بايد در مسجدها آتش‌دان نصب شود وآتشها هميشه روشن باشد و عود و بخور درآنها ريخته شود. وي مي‌افزايد كه فرزندان برمك به هارون الرشيد گفتند كه دستور دهد دركعبه آتش‌دان نصب شود و هميشه با عود وبخور بسوزد و هيچگاه خاموش نشود؛ و هدفشان ازاين كار آن بود كه دركعبه آتش پرستيده شود. براي آنكه بدانيم از اين سياستِ برمكي‌ها چه اثري برجا مانده است كافي است به‌واژه‌ي «مَناره» توجه كنيم كه معنايش «آتش‌دان/ آتشگاه» است؛ و ميدانيم كه تا امروز درتمام كشورهاي اسلامي دركنار هرمسجدي دستِ‌كم يك مناره وجود دارد، منتهي ديگر درآنها آتش افروخته نميشود وكاربرد خاصي دارد. يك شاعر عرب در زمان برمكي‌ها در اشاره به غيرمسلمان بودن آنها چنين گويد:
        «وقتي در مجلسي ذكري از شرك به‌ميان آيد، چهره‌ي اولاد برمك گشاده ميگردد؛ ولي همينكه كسي آيه‌ئي از قرآن را تلاوت كند، آنها بي‌درنگ حديثي از مزدك مي‌آورند.»
        عرب ديگري در اشاره به بي‌باوريِ يحيا برمكي نسبت به اسلام چنين سروده است:
        «من از زور بيكاريْ خود را به‌ساختن مسجد مشغول ميدارم، ولي عقيده‌ام درباره‌ي مسجد مثل عقيده‌ي يحيا برمكي است.»
        برمكي‌ها مأمون را براي اتمامِ برنامه‌ي ايراني‌گرايي درنظر گرفته بودند و اورا درحد توانشان مثل شاهزادگانِ ساساني تربيت ميكردند. با وجودي كه سياست دربارِ عباسي برآن بود كه كارگزارانش مسلمان باشند, باز هم مي‌بينيم كه مربي مأمون را جعفر برمكي از يك خاندانِ مزدايَسنا تعيين كرد، و اين مرد تا چند سال همچنان مزدايَسنا ماند؛ و قدرت و نفوذ خاندان برمكي در دستگاه خلافت مانع ازآن بود كه خليفه بتواند با اراده‌ي آنها دائر بر انتصاب او مخالفتي نشان دهد. يعقوبي مينويسد كه در خلافت هارون همه‌ي امور كشور دردست يحيا برمكي و دوپسرش فضل و جعفر بود و چنان بود كه خليفه هيچ اختياري از خود نداشت. مسعودي مينويسد كه يكبار رئيس بازرسي (صاحب البَريد) نامه‌ئي به‌خليفه نگاشته گزارش داده بود كه فضل برمكي (فرماندار وقت خراسان) بجاي آنكه به‌امور رعيت بپردازد به‌شكار و خوشگذراني مشغول است. هارون چون نامه را خواند آنرا به‌يحيا برمكي داد وگفت: پدر! نامه را بخوان و هرچه را صلاح ميداني به‌فضل بنويس تا دست از كارهايش بكشد. يحيا در پشت همان گزارشِ محرمانه به‌پسرش فضل چنين نوشت:
        «به اميرالمؤمنين گزارش رسيده كه تو مشغول شكار وتفريح هستي و به‌امر رعيت نمي‌پردازي. كارهايت را بهتر انجام بده. روزهايت را درطلب بزرگي بگذران و شبهايت را به‌كامراني و لذت‌جويي اختصاص بده. بسياركس بظاهر عبادتگزارند ولي شبها به‌كارهاي ديگر ميپردازند. شب كه پرده برديدگانِ مردم افكند زمان كامجويي و لذت‌طلبي است. احمقاني كه بي‌پرده به خوشگذراني مي‌پردازند بهانه به‌دشمنان و رقيبان ميدهند تا درپشت سرشان زبان بگشايند و بدنامشان كنند.»
        فرزندان برمك چنان تدابير شايسته‌ئي در كشورداري ازخود نشان دادند كه كشور عباسي در زمان آنها وارد بهترين دوران شكوه و رفاه و امنيت وآرامش وآسايش گرديد؛ كشاورزي رونق بسيار يافت، صنايع به‌نهايتِ رُشد وتوسعه رسيد، و بازرگاني بين‌المللي به‌وضعيت دورانِ انوشه‌روان و خسرو پرويز برگشت. براي آنكه بدانيم توده‌هاي درون كشور پهناور عباسي در دورانِ برمكيان چه زندگي مرفه وچه آسايش وآرامشي داشته‌اند، اين جمله از مسعودي را نقل ميكنم كه مردم درزمانِ برمكي‌ها ميگفتند «دورانِ آنها دورانِ عروسي و شادي دائمي است و هيچگاه پايان نخواهد يافت». همه‌ي مورخان اعم از مورخانِ سنتي عرب و شرقشناسان اتفاق نظر دارند كه دوران خلافت هارون الرشيد و مأمون بهترين دورانِ پنج‌قرنه‌ي خلافت عباسي بوده؛ و شكوه و شوكتي كه درآن زمان نصيب كشور خلافت گرديد در هيچ زمان ديگري به‌چشم نديده بود و نديد. آنچه را ما اوج شكوه تمدن موسوم به‌اسلامي ميدانيم همين دوران است.

افشين
‌ها و اخشايدها
        در تقسيم‌بندي جغرافيائي دوران اسلامي، سرزمين تاجيكستان امروزي شامل بلخ، اشروسنه، و فرغانه بود. بخشي از فرغانه در بخش شمالي تاجيكستان، اشروسنه در شمالغرب تاجيكستان، و نيمه‌ي شرقي بلخ در بقيه‌ي تاجيكستان واقع ميشود.
        اشروسنه تا اواخر قرن دوم هجري در بيرون از قلمرو دولت عربي واقع شده بود و در دست شهرياراني بود كه لقب «افشين» داشتند. افشين تلفظ بسيار كهني است و خالصا ايراني است. اشكال ديگري اين لقب عبارتست از «خَشايته»، «اَخشايد» و «شاه». معروفترين افشين تاريخ اسلام همان افشين معروف
پسر كاووس خاراخره- آخرين شاه اشروسنه- است، و داستانش را در ارتباط با سركوب شورش مصريان در زمان مأمون، و در ارتباط با سركوب نهضت خرم‌دينان و «بابك» درزمان معتصم ميخوانيم، و جاي سخن ازآن در اينجا نيست. كاووس خاراخره آخرين شاه ميترائيست ايراني بود و آخرين مهرابه (معبد ميترا) را در شمال تاجيكستانِ كنوني بنا كرد. در اوائل قرن سوم كه طاهر پوشنگي- معروف به ذواليمين- فرماندار سراسر ايران شد اشروسنه را ضميمه‌ي قلمرو خويش كرد.
        فرغانه نيز تا پايان قرن دوم در بيرون از قلمرو دولت عربي بود و طاهر پوشنگي در اوائل قرن سوم ضميمه‌ي قلمرو خويش كرد. شهرياران فرغانه لقب «اَخشايد» داشتند. اَخشايد همان «خَشايته» است كه لقب داريوش بزرگ بوده و در تمامي سنگنبشته‌هاي او به اين شكل آمده است: «اَدَم داريَوَوش خَشايتَه» (يعني منم داريوش شاه). اينها نيز مثل افشين درزمان طاهر پوشنگي وارد ارتش عباسي شدند. يكي از بقاياي اخشايدهاي فرغانه كه از افسران ارتش عباسي بود در اوائل چهارم هجري در مصر تشكيل سلطنتي خودمختار داد كه يك قرن با نام «سلطنت اخشيدي» برپا بود و خدمات شاياني در مصر انجام دادند.

سامانيان
        در اينكه سامانيان، مشخصا، اهل شمال تاجيكستان امروزي بودند همه‌ي مورخان اتفاق نظر دارند. در تاريخ ميخوانيم كه اصل ساماني‌ها از يك روستاي مرزي ايران شرقي به نام سامان (يعني مرز) بوده‌اند و نياي بزرگشان در اوائل قرن نخست هجري «سامان‌خداه» نام داشته‌اند. نميخواهم درباره‌ي تاريخ ساماني‌ها سخن بگويم؛ زيرا جايش دراين گفتار نيست. ولي خدماتي كه ساماني‌ها به فرهنگ و تمدن ايراني كردند به حدي است كه ما جز اينكه با ستايش بسيار زياد ازآنها ياد كنيم هيچ راهي نداريم. ساماني‌ها در احياي فرهنگ و تمدن ايراني كمر همت بربستند؛ اديبان و دانشمندان را مورد حمايت قرار دادند، كتابخانه‌هاي بزرگ در بخارا و نيشابور و خوارزم تأسيس كردند؛ آزادي عقيده در سراسر قلمروشان برقرار كردند؛ همه‌ي امكانات علمي را در اختيار دانش‌پژوهان قرار دادند تا بتوانند به ثمردهي بپردازند. رودكي سمرقندي مؤلف كليله و دمنه به نظم دَري، ابوشكور بلخي مؤلف آفرين‌نامه به نثر دري، دقيقي بنيانگذار شاهنامه به نظم دري، ابوالمؤيد بلخي مؤلف شاهنامه به نثر دري، فردوسي طوسي مؤلف شاهنامه‌ي فردوسي، بلعمي مترجم تاريخ طبري به نثر دري، همه‌شان از پروردگان دستگاه سامانيان بودند، و كارهايشان را با حمايت و تشويق دولتمردان ساماني انجام دادند. ديگر سخنوران دوران ساماني عبارتند از: شهيد بلخي، ابوحفص سُغدي، خبازي نيشابوري، تخاري، احمد برمك، بانو خجسته سرخسي، بانو شهره‌ي آفاق، ابوطاهر خسرواني، طخاري، ابوالمثل، يوسف عروضي، اميرآغاجي، كسائي مرزوي، ابوالحسن لوكري، استغنائي نيشابوري، ابواسحاق جويباري، اورمزدي، جلاب بخاري، ابوشعيب هروي، شاخسار، خفاف، سرودي، زرين‌كتاب، حكيم غمناك، شاكر بخاري، ابوالقاسم مهراني، عبدالله عارضي، قريع‌الدهر، ابوسعيد خطيري، لمعاني، ابوحنيفه اسكاف، غواص گنبدي، علي قرط اندگاني، ابوشريف، صفار مرغزي، و ابوعاصم.
        محمد ابن زكريا رازي كه يكي از اعجوبه‌هاي تاريخ علم است، ابوعلي سينا كه بي‌نياز از توصيف است، ابونصر فارابي كه درتاريخ فلسفه‌ي جهان لقب معلم ثاني يافته است، و محمد ابن موسا خوارزمي، همه‌شان از تحصيل‌كردگان عهد ساماني در مدارس بخارا و نيشابور، و مورد حمايت دولتمردان ساماني بودند. آخرين اينها ابوريحان بيروني بود كه در جهان به خوبي شناخته شده است.
        كشور ساماني‌ها سرزميني بود كه اكنون تاجيكستان، افغانستان، غرب قرغيزستان، ازبكستان، نيمه‌ي شرقي تركمستان، استان خراسانِ ايران و پاره‌ي كوچكي از سيستانِ ايران را تشكيل ميدهند. ايرانِ كنوني عمدتا بيرون از قلمرو ساماني‌ها بود.
        شايد باز هم در گفتار ديگري درباره‌ي تاجيكستان سخن بگويم.

 

  
نویسنده : salar ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٥


به خوشنودی اهورا مزدا

                                      اندیشه نیک

             گفتار نیک                      کردار نیک                 

 

                                    Goda Tankar   

       Gärningar                                               Goda Ord     

  
نویسنده : salar ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥


به خوشنودی اهورا مزدا

انسان اندیشمند و آگاه باید با درک حقیقت راستین ، هدف بزرگ خود را رسیدن به مینوی اهورائی قرار داده وبرای رسیدن به فروزه های پاک اهـورائی تلاش کند تا در روز واپسین لیاقت همپرسگی با  اهـورا مـزدا را دارا باشد و به آفریدگار خویش بپیوندد .

  
نویسنده : salar ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥


به خوشنودی اهورا مزدا

آزادي چيست؟

آزادی یکی از زیباترین کلمات موجود در هر زبانیست، ساختمانها و مجسمه های آزادی معمولا تبدیل به سمبلهای کشورها و یا شهرها میشوند، آزادی کلمه ایست که همه آنرا ستایش میکنند و میپسندند  اما در تعریف آن باهم اختلاف نظر دارند؛ لزوم وجود آزادی آنقدر واضح است که کسی جزات نمیکند بگوید من با آزادی مخالفم، هرچند واقعا چنین باوری داشته باشد.

آزادی و محدودیت لازم و ملزوم یکدیگر هستند، آزادی را میتوان به نوعی اجازه ارتعاش در میان حوزه ای تعریف شده از امکانات تعریف کرد. آزادی مطلق در هیچ جامعه بشری ای وجود ندارد. در هیچ کجای دنیا مردم بطور مطلق آزاد نیستند. تعریف آزادی خود محدود کردن آزادی است اما این آزادی در محدودیت است که ما بدان در حوزه سیاست و علوم اجتماعی نیازمندیم. یعنی در واقع محدودیت درون کلمه آزادی تعریف میشود و اختلاف بر سر تعریف کلمه آزادی در واقع اختلاف بر سر تعریف این محدودیت هاست. انسانها آزاد هستند دستهایشان را محکم به حرکت در بیاورند اما این آزادی محدود میشود به وقتی که فاصله دست آنها از بینی افراد دیگر بیشتر و یا بسیار بیشتر از طول بازو و دست آنها باشد، اگر این فاصله کمتر باشد دیگر انسانها آزاد نیستند مشتشان را محکم به حرکت در بیاورند و این یک قانون است.

بنابراین میتوان به سادگی دریافت که آزادی ارتباطی تنگاتنگ با قانون دارد و آزادی افراد معمولا محدود به قوانینی است که برای آنها وضع میشود. قوانین و حقوق نیز معمولا به موقعیت جغرافیایی و زمانی و سنی و جنسی و سایر ابعاد انسانها مربوط میشود. بعنوان مثال در بسیاری از کشور های پیشرفته دنیا انسانها میتوانند در صورت تمایل طرفین با هم ارتباط جنسی برقرار کنند اما این آزادی محدود به مقرراتی است. مثلا در کشور آمریکا هیچ مرد بالای 18 سالی به هیچ عنوان حق ندارد با زنی زیر 18 سال رابطه جنسی برقرار کند، و در قوانین اسلامی هر مردی میتواند با هر زن و دختری از 9 سال به بالا بعد از ازدواج دائم یا ازدواج موقت رابطه جنسی برقرار کند و اگر هم دختر زیر 9 سال باشد میتواند همچنان سایر لذتهای جنسی را از وی ببرد اما حق دخول به وی را ندارد" بخوانید.

صرف نظر از موقعیت زمانی و مکانی، همه انسانها در هرکجا و هر زمان و هر دین و آیینی که زندگی میکنند دارای حقوقی میباشند که کسی حق ندارد این حقوق را از آنها بگیرد، این قوانین را قوانین حقوق بشر نامند.

 بنابر این همه انسانها اصولا آزاد هستند که از حقوق خود که والاترین و مهم ترین آنها حقوق بشر است برخوردار شوند. معمولا اسلامگرایان و سایر افرادی که در انجماد فکری به سر میبرند از آزادیخواهان درخواست تعریفی برای آزادی میکنند. آزادی ای  که آزادیخواهان در واقع به دنبال آن هستند، را میتوان محدود شدن آزادیها به قوانین حقوق بشر و وضع قوانینی که پاسدار حقوق جهان شمول بشر باشد تعریف کرد.

حقوق بشر نتیجه و سرآمد فعالیت هزاران فیلسوف و دانشمند و حقوق دان و تمام خیرخواهان بشر است که امروز به دست ما رسیده است، اما  آزادی و دموکراسی برخی اوقات تجربیات بسیار تلخی را به بار می آورند، بعنوان مثال در آلمان نازی، حزب نازی ابتدا با استفاده از شرایط آزاد و دموکراتیک توانست رای اکثریت را به خود اختصاص دهد و سپس کم کم به یک حکومت ضد آزادی و دموکراسی تبدیل شد. به همین دلیل حقوق دانان و خیر اندیشان بشر در انتهای قوانین حقوق بشر یعنی در اصل 30 ام آن اصلی را تنظیم کرده اند که اگر این اصل وجود نداشت این قوانین و حقوق دارای نقصی بزرگ میبود. و آن اصل از این قرار است،

ماده سی ام: هیچیک از مقررات اعلامیه حاضر نباید طوری تفسیر شود که متضمن حقی برای دولتی یا جمعیتی یا فردی باشد که بموجب آن بتواند هر یک از حقوق و آزادیهای مندرج در این اعلامیه را از بین ببرند و یا در آن راه فعالیتی انجام دهند.

این اصل بدین معنی است که اگر انسانی با عقایدی و اهدافی خلاف این قوانین حقوق بشر بخواهد با سوء استفاده از این قوانین (از جمله آزادی بیان) بخواهد حقوق بقیه انسانها را از بین ببرد، نمیتوان به بهانه محق بودن در زمینه حقوق بشر وی به وی حق آزادی بیان داد. بعنوان مثال اگر کسی فکر میکند ایرانیها به صرف نژاد برتر از اعراب هستند و به همین دلیل اعراب حق حیات ندارند و یا اینکه حق برخورداری از احترام و قوانین حقوق بشر را ندارند، چون این ایده و اندیشه مخالف با قوانین حقوق بشر است، نمیتوان به وی اجازه داد که از قوانین آزادی بیان اندیشه سوء استفاده کند و به تبلیغ این اندیشه خود بپردازد. در هر دولت پابند به قوانین حقوق بشری باید با این دسته ها و افراد و گروه ها مقابله کرد.

به عبارت دیگر میتوان گفت، افکاری که در مخالفت با قوانین حقوق بشر هستند، حق حیات سیاسی و اجتماعی در جامعه مدنی را ندارند. یک حزب یا گروه آزاد نیست که بگوید زنان باید حقوق کمتری از مردان داشته باشند، یا شوهر میتواند زنش را بزند، یا تبلیغ سنگسار و اعدام بکند و از آنها دفاع بکند. در واقع در کشورهای مختلف یکی از وظایف اصلی حکومت این است که گروه ها و احزاب و دسته جات مختلف را ثبت و کنترل کند. اگر حزبی در مانیفست و تجلی خود و یا نشریه خود افکاری که مخالفت و قوانین حقوق بشر دارند را تبلیغ کند، دولت موظف است به سرعت آن حزب را منحل اعلام کند.

بنابر همین اصل حقوق بشر و با مطالعه و اثبات اینکه اسلام با حقوق بشر در تضاد جدی است میتوان نتیجه گیری کرد که اسلامگرایان در جامعه ای آزاد و مبتنی بر قوانین جهانی حقوق بشر حق حیات سیاسی ندارند. یعنی حزبی به نام حزب الله  در شرایط آزاد حتی حق برخورداری از نشریه و روزنامه و حزب را ندارد، چون مانیفست این نوع احزاب مبتنی بر قرآن است و در یک جامعه آزاد و انسانی اینگونه احزاب و گروه ها کاملا منزوی هستند. بنابر این در آزادی ای که یک آزادیخواه معتقد به قوانین حقوق بشر بدنبال آن است، جایی برای اسلامگرایان و سایر گروه هایی که اندیشه های مخالف با حقوق بشر مثل سنگسار، اعدام، ارتداد، دست و پا بریدن، قصاص و... را دارند و همچنین اندیشه های مخالف پیش نویس قوانین اساسی کشور و یا برهم زدن نظم عمومی و یا آتش زدن پرچم کشورهای دیگر و سایر بیابانگرایی هایی که این دسته افراد میکنند ندارد. و این تنها راه برخورداری از یک جامعه سالم و آزاد و سازنده است. و حزب اللهی ها و اسلامگرایان چون از این به خوبی آگاه هستند راه تمسخر و مقابله با قوانین حقوق بشر را انتخاب میکنند. این مسئله در ابتدا معمولا کمی عجیب به نظر میرسد اما با نگاه به پیاده شدن آن در تمام کشورهای آزاد میتوان به درستی آن پی برد.

آزادی را میتوان همچنین در حوزه های مختلف از حوزه های زیر بررسی کرد.

  • آزادی اندیشه (اجازه تبلیغ برای اندیشه و مخالفت با سایر اندیشه ها)
  • آزادی بیان اندیشه (اجازه داشتن رسانه های جمعی و استفاده برابر از امکانات دولتی از جمله صدا و سیما، اجازه سخنرانی، تدریس، نوشتن کتاب و...)
  • آزادی پوشش
  • آزادی های مدنی (برخورداری از حقوق قضایی، حق اعتصاب، بیمه های اجتماعی و...)
  • آزادیهای سیاسی (حق نقد، اعتراض، کاندید شدن، رای دادن، و مبارزه غیر مسلحانه با دولت...)

 

زندگی کردن در شرایط آزاد برای همه آسان نیست، شما باید از تعدادی از آزادیهای خود که قبلا در شرایط غیر آزاد از آنها برخوردار بوده اید صرف نظر کنید تا مبادا به آزادی دیگران صدمه نزنید. بعنوان مثال مسلمانان در بسیاری از کشورها آزاد هستند که طبق آزادی ای که قرآن به آنها داده است زنانشان را کتک بزنند، و در کشورهایی که دولتهای آنها و سیستمهای قضایی آنها به حقوق بشر پایبند هستند باید از این حق الهی خود صرف نظر کنند. یا مثلا مسلمانان حق ندارند در چنین کشورهایی کسی را به جرم ارتداد بکشند.

معمولا انسانهایی که عقاید کهنه و ناکار آمد و پوسیده و ضعیفی دارند از آزادی هراسانند، بعنوان مثال میتوان به اسلامگرایان عالم اشاره نمود که دشمن آزادی هستند. این افراد به همین دلیل که میدانند در شرایط انسانی و مدرن آزادیهای خود از قبیل سرکوب اندیشه مخالف و سایر کارهای کثیفی که انجام میدهند برخوردار نخواهند بود، با آزادی دشمنی میکنند. میتوان این واقعیت را در یک جمله بسیار زیبا خلاصه کرد. در جایی که آزادی مطرود است، مطرود آزاد است.

 

 

  
نویسنده : salar ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ تیر ،۱۳۸٥